Wednesday, May 12, 2010

آقای همکار یک چیزهایی می گوید که می فهمم و یک چیزهایی هم می گوید که نمی فهمم. ولی خوشبختانه ایشان استثنائا انگلیسی چندانی نمی دانند یا خیلی راغب نیستند به انگلیسی صحبت کردن. سرجمع مقصود هم را می فهمیم. وقتِ فیکا گنگ و گیج می زنم؛ نه فقط به خاطر کم زبان دانی که همچنین به این دلیل که موضوع صحبت عموما می رود سمتِ درصدِ سودِ وامِ خریدِ ملک و این چیزها یا چند و چونِ تورهای قبرس و اسپانیا و الخ که من نه فعلا با این چیزهایش سر و کار دارم نه با آن چیزها. آخرین موضوع مطروحه پوستِ خوب برنزه‌شده‌ی خانوم همکار بود به علت خاکسترِ آتشفشان و طولانی شدنِ تعطیلاتِ او... با این وجود هر دفعه می‌روم چون به قول شاعر"فیکا به از نکردنِ آن خاصه در بهار".

Monday, April 26, 2010

همه‌ی زندگی‌مان گوگلی شده!

Wednesday, March 31, 2010

Mina första två svenska dikter

این دو قطعه از همان هاست که آدم سالها بعد نگاهشان می کند و خجالت می کشد. من که کلا شعر فارسی گفتن هم مورمورم می کند. خوب اینها هم تکلیف مدرسه بودند، معذورم!


Snögubbe


Tjäna kära snögubbe!

Hur tålamodigt står du där

Det blir kalt, du står still

Vinden blåser, du står still

Farmorn dör, du står still

Du är endast rörd när våren kommer

Är du så oberörd

Eller så fruktansvärt trofast?





Farbror Adolf

Farbror Adolf är en hjälte

För sina barn och för sin fru

Du kan fråga alla i staden

Om det här om tvivlar du

Vaknar snart och sover sent

Så spännande är det helt ju

Farbror Adolf är så älskad

Av alla som bor i denna stad

Han är en hjälte utan häst

Hans liv är klart rad på rad

Varför då exakt är han så berömd?

Fråga mig är du intresserad!

Monday, March 08, 2010

تصویر

درست وسط آب یک میز چوبی با روکش آبی بود. دختر کوچولو با لباس سفید و جورابهای بلند سیاه آن بالا ایستاده بود و نرم نرم و مخملی آواز ملایمی را رو به دیواره‌ی رختکن و آدم‌های کنار آب می خواند. چهار قدم آن طرف تر هم آن گوشه‌ی دیگر میز پسر کوچولو با کت و شلوار مشکی پشت پیانو نشسته بود و با ملودی آرامی خواننده را همراهی می کرد. کل فضای استخر اصلی تاریک بود. فقط چند رشته نور از چند نورافکن سفید و رنگی روی سطح آب پخش بود و روی کف آبی استخر نقش و نگارهای موهوم می انداخت. دورتادورِ میز و روکش آبی میز و دختر و پسر و پیانوی نقلی ِ روی میز هم من و دیگران مثل همیشه شنا می کردیم. صدا با ریتم بالا و پایین رفتن سر در آب کم و زیاد می شد و شکل و رنگ نقش و نگار کف هم در نوسان بود. حس جدیدِ جالبی بود. بی خود نیست که این پست‌های من هرازچند گاهی باز سر از استخر در می‌آورند.

Wednesday, February 24, 2010

Geometry, topology and materiality










پی یر لوییجی نروی، آنتونیو گودی، سانتیاگو کالاتراوا و رنتزو پیانو تنها چند نام از فهرست مهندس سازه-آرشیتکت‌هایی هستند که تفکیک فرم معماری و سازه در آثار آنها و تشخیص این که کدام یک در شکل گیری ایده‌ی اولیه مقدم بوده، ناممکن است. حتا می‌توان این فرایند واحد طراحی فرم و ساختار بنا را دلیل اصلی غنای معماری و ماندگاری این آثار دانست. از این دیدگاه سخنرانی پنجشنبه شب گذشته‌ی الیور تسمان (Oliver Tessmann) از اهمیت خاصی برخوردار بود. محل سخنرانی او- بار (O-bar) استکهلم بود و موضوع آن: هندسه، توپواوژی، مصالح؛ پارامترهای یک رویکرد همگرایانه در طراحی؛ و البته منظور از همگرایی در اینجا همگرایی مهندسان معمار و سازه در طی روند طراحی بناست. تسمان در دفتر طراحی مهندسی بولینگر و گرومان در فرانکفورت به عنوان آرشیتکت مشغول به کار است که با دفاتر معماری شناخته شده ای همچون کوپ هیمل بلاو، سانا و زاها حدید در طرح و اجرا همکاری می‌کند.

در این نشست پروژه های متعددی معرفی شد، چگونگی شکل گیری فرم و سازه، فرم ِ سازه و سازه‌ی فرم ِ بناها شرح داده شد و چگونگی تعامل مهندسان معمار و سازه از منظر هندسه، توپولوژی و مصالح مورد بررسی قرار گرفت. استفاده از دستاوردهای نوین فن آوری اطلاعات و
visualization در طرح و اجرای فرم‌های پیچیده و – به طور اخص – قوس‌های دوطرفه محور اصلی بحث بود. پیمانکاران طراز اول همواره توانایی ساخت سطوح دارای قوس دوطرفه را با هرنوع مصالح و با بهترین کیفیت دارند. اما آن چه گروه‌های طراحی به دنبال آن هستند سهولت بیشتر و کاهش هزینه‌ی ساخت این عناصر است. چندین دهه پیش راهکار سازه‌های پوسته‌ای برای تولید قوس دوطرفه‌ی بتنی با حداقل ضخامت و حداکثر مقاومت ابداع شد. اما این سطوح تنها در اشکالی متقارن و منظم قابل استفاده بود و کیفیت‌های معماری بنا را محدود می‌کرد. توانایی‌های محاسباتی نوین این امکان را فراهم کرده که قوس‌های پیچیده‌ی – برای مثال – زاها حدید و کوپ هیمل بلاو به شیوه ای شبه صنعتی و نه با روش‌های زمان بر و طاقت فرسا مانند ِ – برای مثال – برج اینشتینِ مندلسون تولید شوند. سهولت ساخت صنعتی، حمل به سایت محل استقرار، نصب، تعمیر و جایگزینی آتی قطعات نیازمند جداول شماره گذاری، تعیین ابعاد و مشخصه نویسی عظیم و پیچیده ای است که تولید آن در دفاتر طراحی جز با کمک فن آوری‌های جدید نرم افزاری ممکن نیست. فن آوری‌های نوین سخت افزاری همچون لیزر نیز در کنترل ابعاد و کیفیت نصب قطعات پیش ساخته و یا آرماتورها (بسته به نوع مصالح پوسته) کاربردی روزافزون دارد و بخشی جدایی ناپذیر از فرایند ساخت سطوح دارای قوس دوطرفه است.

دست باز طراح در خلق و چینش عناصر ساختمانی یکی از ویژگی‌های طراحی عصر جدید است. تسمان جا به جا به عوامل خود به خودی
(randomness) و آزمون و خطا در طراحی فرم‌های آزاد اشاره می‌کند. برای مثال، مهندسان سازه بر مبنای طرح اولیه‌ی معمار یک سیستم سازه ای خلق و این سامانه به نوبه‌ی خود فرم‌های جدیدی را تولید می‌کند که می‌باید برای کنترل تاثیرات غیر سازه ای آن مجددا به گروه طراحی ارجاع داده شود.

نکته‌ی جالب دیگری که تسمان در معرفی پروژه ها به آن اشاره کرد، بخشی از طراحی بود که در مرحله‌ی ساخت و پس از بروز مشکلات اجرایی صورت می‌پذیرد. دتایل پیچیده‌ی اتصال قطعات قوس‌دار شیشه ای به یکدیگر و نیز به پروفیل نگهدارنده‌ی متصل به سازه در یکی از پروژه‌ها مثال مناسبی بود. طراحی این بخش از چند جنبه‌ی متفاوت دارای اهمیت است: طراحی این حد فاصل – که بخشی از پوشش سقف است – می باید به شکلی انجام شود که مرز میان پانل‌ها و نیز گاترهای دفع آب حتی الامکان نامریی شود تا از قدرت و قوت بصری کلیت طرح کاسته نشود. در عین حال، قوس‌های دوطرفه‌ی پانل‌ها با هندسه‌ی متفاوت وجود مفصلی را ایجاب می‌کند که آزادی گردشی بالایی داشته باشد و تولید و جایگزینی صنعتی و کم هزینه‌ی آن ممکن باشد. مفصلی با ویژگی‌های فوق الذکر در دفتر معماری طراحی و اولین نمونه‌های آن به کارگاه ارصال شد. با وجود طرح دقیق و اصولی این قطعه در عمل ثابت شد که تغییر و تثبیت زاویه‌ی قرارگیری مفصل برای نصب قطعات مختلف کاری دشوار و تقریبا نشدنی است. نتیجتا برای تنظیم موقعیت نصب پانل‌های شیشه ای از قطعات پلیمری استفاده شد.

مورد دیگری از مشکلات اجرایی مورد بحث، ساخت پوسته های متقاطع است. فصل مشترک نظری این سطوح یک خط منحنی فضایی است که محاسبات اولیه برای طراحی مفصل بین سطوح براساس آن انجام می‌شود. اما فصل مشترک واقعی این سطوح در زمان ساخت و حتی هنگام ساخت ماکت‌ شکل متفاوتی به خود می‌گیرد: سطوح دارای ضخامتی هستند که به جنس آنها و نیروهای وارده بستگی دارد. طراحی نهایی عناصر در چنین شرایطی جز از طریق آزمون و خطا و آنالیز کامپیوتری هزاران حالت ممکن، انتخاب حالت‌های بهینه، ساخت و آزمایش نمونه‌ی واقعی و لحاظ کردن نتایج، معایب و مزایای استفاده از هر گزینه در طرح نهایی امکان‌پذیر نیست.

رویه‌ی فوق در طرح بناهای خاص امروزه دو تفاوت عمده با چندین دهه پیش دارد: اول این که ضرورت همگرایی و فعالیت موازی معمار و مهندس سازه به منظور صنعتی کردن تولید، ساخت، نصب و جایگزینی قطعات پیش‌ساخته‌ی غیر یکسان و – در نتیجه – کاهش هزینه‌ها در حال حاضر بسیار بیشتر مورد توجه است. دوم این‌که پیش‌تر طراحان سعی بیشتری در بهینه‌سازی
(optimization) بنا داشتند؛ حال آن‌‌که امروزه ارتقای کارکرد (enhancing performance) بنا اولویت اصلی است. این بدان معنی است که در طرح نهایی می‌باید فاکتورهای متعدد طراحی – و نه تنها یک یا چند اولویت - در راستای ارتقای کارکرد عمومی بنا لحاظ و در طراحی بنا تاثیر داده شوند. از این میان می‌توان به فاکتورهای زیست محیطی بنا (fitness criteria) اشاره کرد که بخشی جدایی ناپذیر از مقتضیات طرح بناهای امروزی است.

پ.ن. این نوشتار ترکیبی است از بازگویی سخنرانی الیور تسمان و مطالب و تعابیر تکمیلی از طرف خودم و این دو بخش را خیلی از هم متمایز نکرده ام که شاید مقتضای حال و هوا و زبان نیمه رسمی وبلاگ نویسی هم باشد.

Tuesday, February 02, 2010

Digital Design and more


سخنرانی امروز کریستف کرولا (Kristoff Crolla) در آتلیه‌ی پایین (Nedre Ateljén) دانشگاه کی تی اچ (Kungliga Tekniska Högskolan) دو بخش اصلی داشت: اول معرفی عمومی کارهای اخیر و آخرین تئوری‌های گروه طراحی زاها حدید – که کرولا در دفترش مشغول به کار است - ؛ دوم گزارش کارگروه/مسابقه‌ی دانشجویی "طراحی و تولید دیجیتال" (Digital Design and Fabrication in Architecture) در شهر گنت (Ghent) بلژیک.


مهم‌ترین سرفصل‌های عنوان شده در این جلسه از نظر من یکی طراحی و تولید دیجیتال بود و دیگری تولید انبوه ناهمگون (mass customization). طراحی و تولید دیجیتال همان بهره گیری بهینه از آخرین دستاوردهای دیجیتال در طراحی و ساخت است. این رویه از آغاز طراحی تا اتمام ساخت اثر معماری لحاظ می‌شود. طراحی فرم‌های سیال با پیچیدگی‌های هندسی فراوان – از جمله منحنی‌های دوطرفه‌ی بناهای حدید – جز با استفاده از محیط‌های شبیه‌سازی سه بعدی (MAX, Maya, Rhyno…) قابل تصور نیست. فن آوری دیجیتال در ساخت ماکت این فرم‌های پیچیده نیز نقش اساسی دارد. تجهیزات دقیق برش حجمی سی ان سی از آن جمله است. کوتاه سخن این که امروز به هیچ وجه نمی‌توان نقش امکانات دیجیتال را در آفرینش احجام معماری و شهری جدید نادیده گرفت. این درواقع همان چیزی است که آلوار آلتو چندین دهه پیش آن را "بینش حاصل از عینیات" (realization through materialization) نامیده بود.


"تولید انبوه ناهمگون" ترکیبی است پارادوکسیکال و برگردانی است نادرست. پس بهتر است آن را همان mass customization بنامیم که حدید معتقد است می باید جایگزین mass production شود. این امکان را ابزار طراحی و ساخت دیجیتال برای معماران فراهم می‌کند. گونه‌ی مشخصی از این شیوه، طراحی پارامتری (parametric design) است. طرح پارامتری حدید و شوماخر برای بازآفرینی شهری منطقه‌ی Thames Gateway با رویکردی معمارانه را می توانید اینجا ببینيد. در این طرح چهار واحد مورفولوژیکِ شهری اساس طرح است: بنای ویلایی، بنای بلندمرتبه، بلوک مرتفع خطی و بلوک شهری معمول. آنالیز مجموعه‌ی عظیمی از پارامترهای مؤثر در طراحی، کلیت کالبدی نهایی این منطقه را در طرح حاضر شکل داده است. عوامل اقتصادی، زیست محیطی و وضع موجود تعدادی از پارامترهای یادشده هستند.


این که آیا نتایج حاصله مناسب‌ترین طرح شهری/معماری ممکن در آن مکان خاص است، همچنان محل تردید است؛ اما نمی توان انکار کرد که امروز دیگر طراحی فضای زیست بی استفاده از قابلیت های دیجیتال چیزی است متعلق به تاریخ و یا دست کم گونه ای طراحی حداقلی، ایستا و محافظه کار.

Monday, January 25, 2010

عطف به ماسبق

اینترنت dial up ، disconnect شدن، اینترنت بدون ویدیو و اینترنت بدون رادیو و تلویزیون برای ما چیزهایی است مربوط به گذشته. فیلتر شدن اما برای ما هنوز هم وجود خارجی دارد. تا زمانی که هنوز وصل باشیم به سرزمین مادری به هر شکلی، هیچ چیز آن جا خیلی دور نمی شود از مخیله مان.

خوابگرد هم فیلتر شد. برای ما که نه البته؛ برای داخل. قدرت و کیفیت رسانه اما نتیجه‌ی اراده و انگیزه‌ی رسانه گردان است که آن هم تاحدی وصل است به چگونگی و ابعاد ارتباط او با مخاطب ها. خوابگرد پس برای ما هم فیلتر شده. همیشه هم که وصل هستیم به سرزمین مادری به شکلی. هیچ چیز آن جا هم پس خیلی دور نمی شود از مخیله مان هیچ وقت.

Sunday, January 03, 2010

Un prophète










"تو کی هستی؟ پیغمبری؟"

لاتراچه با این پرسش به دنبال رمز و راز پیشرفت حرفه ای مالک است که نام و قیافه اش عرب وار است، فرانسوی صحبت می‌کند و با کروات‌ها دمخور است. مالک پیامبر نیست. موقعیت شناس است. نه پدرش را می‌شناسد و نه مادرش را. در جمع مافیای کروات‌ها عرب است و تحقیر می‌شود و برای عرب‌ها هم غیر خودی است و خوک کثیف!

مالک اما از این وضعیتِ بینابینی استفاده می‌کند. هم از توبره می‌خورد و هم از آخور. استفاده اش را می‌برد و خیلی هم سرو صدا راه نمی اندازد. او نقطه‌ی مفابل لوچیانی است. لوچیانی آدم زیرکی است. کنترل زندان را از داخل سلول مرفهش در دست گرفته، مهره ها را می‌چیند و برمی‌دارد و هر از چندگاهی هم ضرب شستی نشان می‌دهد. ولی این همه را به پشتوانه‌ی اطرافیانی انجام می‌دهد که همه خودی اند: کروات اند. اما تغییرهای پیرامونی او را ناگهان غافلگیر می‌کند. در یکی از آخرین سکانس‌ها لوچیانی از رییس بخش می خواهد که برنامه ای برای زندانی های عربِ تازه وارد بریزند تا بفهمند او رییس است. اما در جواب می‌شنود که "می خوای من چیکار کنم. اون موقع شما بیست نفر بودید و الان چهار نفرید!" دیگر نه تطمیع مؤثر است نه تهدید...

مالک اما از همه‌ی پتانسیل‌ها استفاده می‍کند. اول به اجبار و بعدتر با درایت: با قتلِ ناگزیرِ زندانبان، در بدو ورود تحت حمایت بلند مدتِ کروات‌ها قرار می‍‌گیرد، به سرکرده (لوچیانی) نزدیک می‌شود، از نفوذ او استفاده می‌کند و کسب و کار خود را راه می‌اندازد. در عین حال، به موازات با دوست عربش هم معاشرت می‌کند. جالب‌ترین حرکت او اهدای مبلغی از درامد خود به امام جماعت است. در برابر اعتراضِ عرب‌ها به اهدای پول کثیف به امام هم سیاستمدارانه می‌گوید: "به هر حال می‌دونم که این پول دست اون باشه بهتره تا دست من!" و از همین جاست که بازی را از لوچیانی می‌برد. سرکرده‌ی پیر دیگر تنهاست و قدرت یارگیری ندارد. اما مالک داوِ جدیدش را در جای درست گذاشته. زندان دیگر جولانگاه مافیایی‌های دیروز نیست. برای چرخاندن کسب و کارِ کثیف باید با اکثریت جدید معامله‌ی قدرت کرد. مهم نیست به چه جرمی سر از زندان درآورده اند، چه مرامی دارند، به کلیسا می‌روند یا مسجد و پدرخوانده‌شان کازینودار است یا پیش نماز؛ مهم قانون زندان است: زندانی مهره‌ی مناسبِ بازی‌های کثیف است؛ چه پشت میله‌ها و چه در فردای آزادی. راه دیگری پیش رو ندارد. مالک هم نداشت.

پ.ن. این متن نگاهی بود به "یک پیامبر"، محصول فرانسه به کارگردانی ژاک اودیارد (Jacques Audiard )

Saturday, December 19, 2009

صبحانه، گریزی به بنای مدور کتابخانه، بدمینتون در کو تِ هو هالن، وبگردی در ساختمان ال، ناهار در گالریا، بدمینتون در شیستا هالن، شام در بنای هیجان انگیز سولنتونا سنتروم، گپ و گفت و خنده در باب وطن و عشق و عشق به وطن ، وبگردی و کمی دیگر هم خواب. کوفتگی شیرین عضلات از قلم نیفتد.

زندگی شاید دقیقا ً همین است!

Saturday, December 05, 2009

تعجب کردم از این که "محمدسعید حنایی کاشانی" این بار این قدر نوشته اش نزدیک به زمین و است و نزدیک به خودش وتنش. سبک و سیاق و زبانش کاملا ٌ با نوشته‌های پیشین متفاوت است که عموما ً از یک مبحث کلیِ فلسفی – اجتماعی شروع و متمرکز می‌شد بر یک موضوع روز یا بالعکس.

این که دیگر عجیب‌ترین جمله‌اش بود: "داری دو برابر همتایان و همسالان کار می‌کنی و حداقل یک چهارم آنها درآمد داری". انگار که زهرخندی باشد به جمیع دغدغه‌های پُست‌های پیش. محتوا را هم که بگذاریم کنار، حداقل آن "حداقل" باید بشود "حداکثر" که منطق جمله درست باشد! این نیز بگذرد...

Monday, November 23, 2009

عینِ شرحِ ماوقع

فقط شیر نسکافه کارساز است. سه مقاله‌ی چند ده صفحه ای است برای خواندن و هزار و پانصد کلمه برای نوشتن و بعد از ظهرِ آخرین روز تعطیلاتِ آخر هفته هم هست. یک پرتغال و چند بیسکویت شکلاتی اضافه می کنم برای دلخوشی؛ از این بیسکویت‌های کوچک حلقه ایِ دورنگ که دایره‌ی وسطش خمیرِ شکلات است. افاقه نمی‌کند. مثل همیشه مقدمات را کش می‌دهم، از این وب سایت به آن وب‌سایت می‌پرم، عقربه را دوباره و چندباره دید می‌زنم و آخرِ سر هم می آیم سرِ وقتِ نوشتنِ این پاراگراف. افاقه نمی‌کند هنوز..

هیچ! باز کار کشید به دو ساعت و نیم مانده به ددلاین. بازبینی کردم متن را و فرستادم رفت. مقاله‌ها در باب نقش ترس بود در شکل گیری فضای شهری و مزین به نظریه‌ی جناب ساندرکوک که اصولا شاکله‌ی تئوری طراحی فضاهای زیستی بر مبنای چند و چونِ ترس‌های بشر شکل گرفته...

فرستادم رفت و ساعت را گذاشتم نیم ساعت دیگر، - هفت - که یک ساعت به دستشویی و اصلاح و دوش و صبحانه و جمع و جور و لباس بگذرد و سه ربع هم به سلانه سلانه رفتن و یک ربع ساعت هم به پرینتِ تصاویرِ کوچک شده‌ی کافه‌های سوفو برای سوپرویژن (سوپرویژن برابرنهاد پارسی دارد؟ کُرکسیون که برابرنهادِ معماری اش است!).

بیست و پنج دقیقه‌ی تمام خواب دیدم: در را باز کردم رو به بیرون: ورودیِ خانه روی تپه مانندی بود سبز. دورتادور درخت بود وگیاهانی شبیه جنگل‌های استوایی. بلافاصله بیرونِ در، یک جفت پله برقی بود، یکی رو به بالا و یکی به پایین. شقایق تازه رسیده بود. من از پله‌ی رو به پایین رفتم سمتش و او خلاف جهت آمد بالا. نگاهی کرد و گفت: «این جوری قشنگه که اونی که پایینه بیاد بالا!». احساس کردم درست می‌گوید. برگشتم بالا. دیده‌بوسی کردیم. پرهام هم رسید...

پنج دقیقه مانده بود تا زنگ ساعت. تعجب کردم از بیدار شدنم. فکر می‌کردم باید دو ساعتی گذشته باشد دست کم. عین پنج دقیقه را هم باز خوابیدم، خوابِ عمیق...

الان پایانِ روز است. پایانِ روزِ بعد. نه، در واقع پایانِ همان روزِ پاراگراف قبل. استخر رفتنم را نمی‌توانم نگویم. پست بدون استخر نمی‌شود. حالا اولِ پست باشد یا نزدیکِ آخرش زیاد فرق نمی‎‌کند.

پیشرفت‌های سایبرم(!) را هم فهرست می‌کنم و می‌خوابم: دعوت‌نامه‌ی گوگل وِیوَم از طرف دوستی رسید. کار خاصی البته نتوانسته‌ام باهاش بکنم تا الان. کلی لِیبِل اضافه کردم به جی میلم و کلی فیلتر که کلی از ایمیل‌های فله ایم را لحظه به لحظه خودبه‌خودی لِیبِل بزند که بعدها اگر خواستم یکجا پاکشان کنم. یک کمی گوگل ریدرِ خاک خورده ام را بالا پایین و یک چیزهاییش را کم و زیاد کردم. عبارت‌های جستجوی گوگل اَلرت را حذف و اضافه کردم، بلکه این‌فدر اعلان نامربوط نفرستد صبح تا شب...

پیشرفت‌های سایبرم را هم فهرست کردم و خوابیدم. هفت و نیم صبح روز بعد است. قرار نیست همین‌جور تا ابد لحظه‌نگاری کنم. این پستِ چندپاره هم پست می‌شود بالاخره. صفحه‌ی بلاگ اسپات کپی پیست قبول نمی‌کند. درَگ اند دراپ می‌کنم (در واقع خواهم کرد، بعد از تایپ این چند کلمه‌ی آخر) و پابلیش!

پ.ن.1. پابلیش اول دیشب بود؛ ولی خوب ادیت و پابلیشِ سرِ صبح فاز داد باز!

پ.ن.2. صفحه‌ی وبلاگم را ظاهراً فقط اکسپلورر درست نشان می‌هد. کمی حوصله می‌خواهد که کمی آچارکشی کنم کدهای اچ تی ام الِ قالبش را.

Saturday, November 07, 2009

عطف به مانیفست

می‌خواستم راجع به ایستادن در انتهای صفی طولانی بنویسم که هرچه زمان می‌گذرد و جلومی‌رود، شما همچنان آخرین نفرش هستید؛ بعدتر دیدم که این نه استعاره‌ی روشنی است از چیزی و نه حتا برای کسی جز خودم معنای مشخصی می‌تواند داشته باشد. پس نیمه نصفه آوردمش این‌جا به حساب همان «شکلِ مکتوبِ حسی درونی».


Friday, October 30, 2009

The city and s e x












S e x and the city نمونه‌ی موفقی است از City Marketing. اپیزودهای متعددی از این مجموعه با جملاتی در ستایش کلان‌شهرِ نیویورک آغاز می‌شود:

نیویورک، شهر جوان های پرشور و شایسته، برانچ های یکشنبه، نیویورک تایمز، موفق‌ترین مدیران، زیباترین زنان، آوانگاردترین آثار هنری، مجلل‌ترین رستوران‌ها، شهر سرمایه و شهرت و موفقیت... و در ادامه، این توصیف اولیه با نماهای داخلی و خارجیِ پرشمار از فضاهای شهری و بناهای شهر تکمیل و تاکید می‌شود. خطوط داستانیِ متنوعِ بخش‌هایِ مختلفِ این مجموعه زمینه ای است برای معرفیِ تصویریِ گوشه و کنارِ این شهر و جریانِ زندگیِ شخصیت‌هایِ اصلی و اطرافیانِ پرشمارِ آنها هم امکان نمایش زنده و خلاقِ فعالیت‌هایِ جاری در آن را فراهم می‌کند.

محتوای این مجموعه به خوبی در عنوانِ آن منعکس شده: اپیزودها همان اندازه که به "س ک س" و زیر و بم و حول و حواشی آن می‌پردازند، "شهر" و فضاهای شهریِ عمومی، نیمه عمومی، نیمه خصوصی و خصوصی را نیز به تصویر می‌کشند. تناظر جالبی هم در این بین به چشم می‌خورد:

اولین برخوردها عموماً در فضاهای شهری عمومی اتفاق می افتد: خیابان، پیاده رو، رستوران؛ و گاهی هم در فضاهای نیمه عمومی: بار، محل کار، سالن ورزش...

محلِ قرارهای بعدی به فضاهای نیمه عمومی و نیمه خصوصی محدود می‌شود: کلاب‌ها و رستوران‌های خاص، لابی، پله‌های ورودی...

در نهایت، نقطه‌ی اوج روابط در فضاهای خصوصی و با استفاده از پتانسیل‌های این گونه فضاها (امنیت، خصوصیت...) شکل می‌گیرد. بدین ترتیب، غنای س ک سیِ زندگیِ نیویورکی‌ها بر مبنای غنای فضاییِ این شهر تعریف و معرفی می‌‍شود:

تنوع در کیفیت و سلسله مراتبِ عمومی-به-خصوصیِ کالبدِ شهریِ نیویورک بستر مناسبی است برای جریانِ سیال و سریع و آسانِ زندگیِ س ک سی از فعالیت‌های اجتماعیِ فضاهای عمومی به عرصه‌های خصوصی. نقشِ ویژگی‌های بصری و فیزیکیِ فضاهای ساخت بشر (built environments) در تعاملاتِ اجتماعی (به طور اخص، س ک س) در موارد متعددی مورد تاکید قرار می‌گیرد:

- علاقه‌ی یکی از پارتنرهای میراندا به س ک س در اماکن عمومی هرچند در ابتدا جذابیت خاصی دارد، ولی در نهایت از طرف او تحمل نمی‌شود که این تاکیدی است بر تناظر پیش‌تر یاد شده میانِ مراحلِ رابطه و کیفیتِ فضاهای شهری.

- عدمِ تفکیکِ صوتیِ مناسب آپارتمانِ سامانتا و همسایگانش او را ناخواسته میان رابطه‌ی دیگری می‌کشاند.

- بهای بالای اجاره، پایانِ آرامِ رابطه‌ی استیو و میراندا را تبدیل به یک جدایی ناخشنودانه می‌کند (چون استیو مجبور می‌شود مدت زمانی پس از قطع رابطه همچنان در آپارتمان میراندا بماند: عدم تناسبِ رابطه با کیفیتِ خصوصیِ فضا)

- سامانتا درپیِ عدمِ رعایتِ سلسله مراتبِ فضایی در روابطش با مجازاتِ محدودیتِ دسترسیِ فضایی روبرو می‌شود: او در یک مکانِ نیمه عمومی با مردی متنفذ دست به کار می‌شود؛ توسطِ همسرِ متنفذِ مردِ متنفذ غافلگیر و از آن پس تا مدت‌ها از ورود به بسیاری از فضاهای نیمه عمومی و عمومی (رستوران، بار...) منع می‌شود. در اپیزودهای متعدد دیگری نیز، عدم رعایت سلسله مراتبِ فضایی سامانتا را دچار مشکل می‌کند (از جمله تغییرِ اجباریِ محلِ کارش پس از اعتراضِ دیگر ساکنان به حضور متناوب مردان).

- شارلوت عشق دوران کودکی اش (اسب سواری) را حین دویدن در پارک باز می‌یابد (مجدداً آشنایی در فضای عمومی).

- محل انجامِ گفتگوهای چهارنفره هم – به نوبه‌ی خود - هر بار زمینهِ معرفیِ یک فضایِ جدید است.

کوتاه سخن این‌که عنوانِ The city and s e x هم بی اغراق برای این مجموعه متناسب می‌نماید. در این سری، نیویورک به خوبی و در قالبی جذاب، بازنمایانده و معرفی می‌شود و دانه درشت‌های تجارت و دانش و هنر را از دیگر نقاط جهان به خود فرا می‌خواند.

پ.ن. این متن قرار بود محدود به پارگراف اول باشد، ولی خوب محدود که نشد هیچ، تفصیلی و تحلیلی هم شد. گهگاه پیش می‌آید.

Saturday, August 22, 2009

تکه پاره‌ها

دفعه‌ی پیش که ناپلئونی چپیدم تو، یک ربع ساعت شنای سخت کردم و به جکوزی و سونا هم رسیدم، پنج دقیقه به هفت بود و این بار هفت و پنج دقیقه و درب چفت و بست شده بود وهم جای چانه زدن نداشت. هرازچندگاهی به هرحال فک آدم آویزان می‌شود. امشب برزخ بین زندگی تابستانی است و زندگی تحصیلی. تابستان خوبی بود (خبرهای رویدادهای تلخ را اگر فاکتور بگیریم که اگر فاکتور نگیریم مثنوی هفتاد من است): هم سفر داشت، هم خانواده‌داری و هم کار.
این آخری اگر نبود، تابستانم تابستان نمی‌شد. خصوصا ً که فضای جالب و جدیدی را هم تجربه کردم و روابط کاری خوبی هم شکل گرفت. این اواخر کارم شده دلگرمی دادن به شین که نگران بسته شدن پروژه است در این یک هفته. شارِت ندیده به عمرش به گمانم! دیروز وقت رفتن پیش پروفسور بان خیلی استرس داشت و از من خواست همراهش بروم و توضیح بدهم که می‌شود. به‌ش گفته من پول خرج کردم و نتیجه‌ش رو می‌خام! هر دو سه روز یک بار اعلام می‌کند که بابت این کار چیزی نمی‌گیرد و تلویحا ً می‌گوید یک غلطی کرده و کار را قبول کرده. حالا هم همه رفته اند تعطیلات و دستش را در حنا گذاشته اند - یعنی فکر می‌کنم برگردان آن چیزهایی که با انگلیسی دست و پا شکسته اش می‌گفت، از چینی به فارسی همین باشد.
امشب دیگر کلی رفیق شدیم. از علاقه اش به طراحی گفت و پدر نقاشش که هیچ وقت زیر بار آموزش او نرفته. می‌گفت پدرش همیشه در حال سفر بوده و مشغول هنرش و هر از چند گاهی از او می‌پرسیده کلاس چندم است! وب سایت کارهای آبستره اش را هم نشانم داد، از زندگی ام پرسید و از زندگی اش گفت. لقب خوش تیپ ترین عضو گروه را به اینجانب اعطا کرد و اطمینان داد که با هر دختر سوئدی که بخوام می‌توانم دوست بشوم! از رافی گله کرد که وقت کار تلویزیون می‌بیند. من هم تایید کردم و خواستم از او که این جور رفتارها را به حساب همه‌ی ایرانی‌ها نگذارد؛ هرچند که در واقع فکر می‌کنم این روالِ عادیِ کار کردنِ عمومِ هموطنان‌مان است و از این زرنگی‌ها اگر نکنند، انگار دارد توی پاچه‌شان می‌رود – و خوب البته توی آن مملکت از این کارها هم که می‌کنند باز توی پاچه‌شان می‌رود و گریزی هم نیست.
شین رفت و نیم ساعت بعد میلان آمد. این کار شیفت دومش است. مهندسی کشتی رانی خوانده و چون کار برایش نبوده، دست زنش را گرفته و آمده مملکتی که رود و دریا بیشتر داشته باشد و این‌جا هم البته باوجود یاد گرفتن سوئدی کاری در ارتباط با رشته اش پیدا نکرده. گله و شکایتش از وضعیت بی‌سر و سامان صربستان به خاطر اشتباهات سیاستمداران و سال‌های تحریم بازخوانیِ شرایطِ وطن ماست؛ نه به آن درجه البته.
"طبل حلبی"ِ گونتر گراس باز هم نصفه کاره ماند و چون باید دو روز برای گرفتنِ دوباره اش صبر می‌کردم، دو کتاب دیگر گرفتم: "جایی که عنکبوت‌ها لانه می‌سازند"ِ ایتالو کالوینو را دوست نداشتم. اما دست کم حال و هوای جنگ‌های پارتیزانی ایتالیا و فلاکت مردم دلزده از جنگ و فاشیزم را خوب بازگو می‌کرد. یک مجموعه داستان کوتاه از "کورت ونه گات" هم الان دستم است که روایت‌هایش بسیار امروزی است و از همین جنبه هم جذابیت دارد. با این حال نثر زیبایِ برگردانِ انگلیسیِ طبلِ حلبی هنوز در ذهنم چرخ می‌زند. "اسکار" شده مثل آن رفقایی که یک مدت زیادی غافل می‌شوی ازشان، ولی گوشه ای از ذهنت را گرفته‌اند و وقتی برگردند کلی شور و شعف برت می‌دارد که بدانی چه کرده اند و چه خواهند کرد. سفر لهستان هم به نوبه‌ی خود فضا‌هایِ روایتِ گراس را تجسم بخشید و شد یکی دیگر از آن تقارن‌های زمانی.
"زلف بر باد مده"ی نامجو را چند روز است یکسره می‌نیوشم و مزمزه می‌کنم: حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی، من از آن روز که در بند تو ام آزادم، دی دلی دلی دله... داستان‌های خانم قصه‌گوی ظهر رادیو پی اِت و موسیقی بعدش را هم بسیار می‌پسندم. راستی چه‌قدر همه از تارانتینو صحبت می‌کنند این روزها!
امشب قرار بوده باران ببارد. تا الان که خبری نبوده. یاهو و ام اس ان اما هردو مصرانه اعلام می‌کنند که فردا حتما ً می‌بارد. من هم وقت لباس‌شویی گرفتم برای فردا بعد از ظهر که یکشنبه ام را خراب نکنم. همخانه اولی و مهمان‌هایش از راه می‌رسند؛ چند روز بعدش هم همخانه دومی و رابرت و باربروی نازنین که رفته بودند کانو سواری در سواحل آفتابی. بخشی از زندگی کماکان در فیس بوک در جریان است و پاره ای هم در کلاس اس اف ای.
روزها کوتاه‌تر می‌شود و سردتر؛ شهر شلوغ‌تر می‌شود و روزها پرکارتر: این به آن در!
پ.ن. همخانه اولی در واقع همخانه دومی ام است که دارد اول می‌آید و دومی هم اولی است که بعدتر می‌آید. این‌قدرها هم پیچیده نیست در اصل.