/* */


Friday, February 10, 2012

قدیم ها دوستی بود که گهگاه نیمه شب زنگ میزد و گپی میزدیم یا ناگهانی و بیوقت می آمد دنبالم که گشتی بزنیم توی شهر. این داستان سه اپیزود داشت: آغاز، پایان و سوگواری.
۱.
آغاز جذاب بود. تنوعی بود در یکنواختی ِ زندگی ِ کاری و هیجان خوشایندی داشت. تازه بود و چون حساب و کتابی نداشت تکراری هم نبود. یک مدتی بود همین جور شادمانانه و سرخوشانه و سعادتمندانه برای خودش کنار مابقی ِ زندگی.
۲.
آغاز ِ پایان داستان آنجا بود که دیگر تلفن های شبانگاهی عامل سلب آسایش بود و سعی میکردم غیر مستقیم نارضایتی ام را نشان دهم و شاید هم خیلی غیر مستقیم هم نبود که همین و چند چیز دیگر باعث شد رابطه سرد شود و تمام شود.
۳.
حالا انگار تماس های غیرمنتظره شده بود یک بخشی از زندگی که یکی از طرف خودم هی سراغش را میگرفت. عادت شده بود یعنی؟ نمیدانم، ولی آن کشش و میلی که حس میکردم به آن، پرشورتر از عادت بود و نیاز و شاید هم فکر میکردم که پرشورتر بود. چون کشش و میل به یک چیز، خود آن چیز که نیست. جای خالی آن چیز است و خلاءی مکنده که آدم را از چارچوب منظم زندگی اش میکشد بیرون و هوایی میکند. این دیگر فقط یک عامل مخل آسایش است که آدم را به زور مینشاند در سوگ چیزی که  پرشور و سودایی و معنابخش بوده یک روزگاری در زندگانی، ولی نمیدانی دقیقا ً که تا کجا اینجور بوده، کی شده عادت، کی مزاحمت شده و اگر الان بود چی بود. همه این ها را هم که بدانی، میماند دانستن این که چرا اینطور بوده و شده  و آیا امکان دیگری وجود داشته یا روند طبیعی آن بوده مثل هزار چیز کوفتی ِ دیگر که آدم زمانی دوست داشته، بعد دیگر نداشته و ...
|

Tuesday, February 07, 2012

نیمسایه

نیمسایه در سکوت و فراموشی نه ساله شد!  
تولدش مبارک!

Labels:

|

Sunday, January 22, 2012

?

"بیمار انگلیسی" را دیدم دیشب. خوش ساخت بود و بازی ها هم خوب، ولی سرجمع چندان دوستش نداشتم. "قوی سیاه" را هم که هفته پیش دیدم، جذبم نکرد. یا بدپسند و ایرادگیر شده ام، یا انتخابهای خوبی نمی کنم و یا حوصله فیلم دیدن ندارم به کل. 
|

Monday, January 02, 2012

 پیش آمده برای شما که یاد فیلمی بیفتید که خیلی دوستش داشته اید، اما نه اسم فیلم را به یاد بیاورید، نه کارگردان و نه هیچکدام از بازیگرها؟  نمایش رادیویی موزیکال "یک بچه" که کمی پیش از رادیو پی اِت پخش می‌شد ذهنم را برد به درام موزیکال تاثیرگذارِ لارش فون تریه، " رقصنده در تاریکی" که اسمش فقط وقتی به حافظه ام برگشت که شروع کردم به نوشتن این چند سطر اینجا. 
درمورد پیشرفت پروژه بازسازی رستوران و بار "کارلسون و کمپانی" هم اگر خوابم نبرد تا یک ساعتی، در Penumbra چیزکی می‌نویسم. درمورد چیزهای دیگر هم فعلاً هم چیزی نمی‌نویسم.   
|

Monday, November 28, 2011

تهران من حراج

 از این که حاشیه‌ها خود داستانی بود که بگذریم، "تهران من، حراج" فیلم ضعیفی بود: مجموعه ای از کلیشه‌های بسیار شنیده بی حرفی جدید و بی نگاهی ژرف یا راهگشا؛ درگیر در سطح و بی‌تفاوت به دردهای واقعی اجتماع. برای مقایسه، "پرسپولیس" مرجان ساتراپی اگرهم راوی زندگی قشر خاصی از جامعه بود، ظرایف بسیاری از روابط اجتماعی، تعامل فرهنگ‌ها، رویکردهای اجتماعی و  تاریخی و مختصات فرهنگی ایرانیان را در قالبی شاعرانه به تصویر کشیده بود و روایتی بود چندلایه و مغزدار.
من که از اواسط زمان فیلم منتظر پایانش بودم، ولی همچنان سیر یکنواخت وقایع کنار هم ردیف می‌شد و قطعات نامجو یکی پس از دیگری چسبانده می‌شد به پس‌زمینه‌ی اتفاقات بی‌فراز و فرود.
|

Thursday, August 18, 2011

ها

خبر خاصی نیست. گفتم در سالگرد ورودم به مملکت جدید یک ها بکنم به گرد و خاک در و دیوار اینجا. شد سه سال.
|

Monday, May 23, 2011

نقد نقد قیصر

این نوشتار بازخوردی است برنقد فیلم "قیصر" توسط هوتن شیرازی، کارگردان، پس از پخش این فیلم که به همت کانون فیلم انجمن پرسیس در روز بیست و دوم می (دیروز) در ساختمان نیمبله‌ی دانشگاه کی تی اچ برگزار شد:
 نقد آقای شیرازی بر فیلم "قیصر" در مجموع هوشمندانه، چندبعدی (فرم، محتوا، خاستگاه) و چالش برانگیز بود. توصیف دقیق روند پیدایش و بسط ایده ی اولیه فیلم، نقش عوامل مختلف ، محدودیت‌ها و مشکلات حین تولید و نمایش فیلم و ضعف های منطقی و روایی فیلم‌نامه و ایرادهای ساختاری (از جمله عدم دقت در آرایش صحنه مطابق با سنت‌ها و عرف جامعه‌ی آن روز در بعضی سکانس‌ها) نکات فراموش‌شده ای در مورد "قیصر" بود که به خوبی تشریح شد.
بحث غلبه‌ی فضای دوقطبی بر روایت (خوب‌من‌ها و بدمن‌ها) هم نکته ای جالب توجه بود؛ خصوصا با درنظر داشتن این‌که "خوب‌ها" ی داستان در عالم واقع – به رغم این که مظلوم واقع شده بودند - ، لزوما "خوب" های اجتماع نبودند و با حذف روند جانب‌دارانه‌ی داستان‌، تفاوت ماهیتی چندانی با سه شخصیت منفی روایت نداشتند. در این که روایت کاملا درجهت دوقطبی کردن فضا و شخصیت‌هاست، با آقای شیرازی موافقم:
نامزد قیصر دختری است محجوب و سر به زیر و معشوقه‌ی رحیم بدکاره‌ی بدنام کاباره هاست؛ فرمان مردانه به نبرد می رود و با دست خالی و برادران "بد" داستان ناجوانمردانه از پشت او را می‌زنند،... بدری، خواهر رحیم، شاید به این دلیل حضوری جز یک نام نداشت که حضورش تاکیدی می‌شد بر نزدیکی دو خانواده و کلید حل مشکل به شکلی مسالمت آمیز و پرهیز از رفتن به سوی راه حلی رادیکال که به دنبال خودکشی دختر، پنچ قتل و یک مرگ دیگر را به بار بیاورد! و واقعا اگر این پنج قتل و یک مرگ نبود، ازاین اثرچه به جا می‌ماند؟! البته فراموش نکنیم که داستان فیلم بر اساس پرونده ای واقعی بوده؛ اما بی تردید روند روایت در جهت دراماتیزه کردن اثر و به زیان ساختار منطقی آن و انطباق با واقعیات دستکاری شده و جزییات مهم بسیاری حذف شده اند.
با این وجود فکر می‌کنم انتظار این که سینمای آن روز ما همگام با سینمای فرانسه و امریکا باشد، کمی دور از انصاف است. سینما باید آموزگار و آموزنده باشد، اما می‌باید پیش از هرچیز توان ارتباط با مخاطب خود را کسب کند. نفس این اذعان که "جامعه ما قهرمان پرور و بت‌ساز است" نشان می‌دهد که این رویکرد خود یکی از روزنه‌های ارتباط میان هنرمند و مخاطب در سرزمین ماست. اگر واقعیت‌های روایت قیصر به تصویر کشیده می‌شد، اگر در فیلم نمایانده می‌شد که دست خالی به نیت قتل به مصاف سه دشمن رفتنِ فرمان چیزی جز حماقتی با نتیجه‌ی مشخص نبود، اگر فرمان به سبک فیلم فارسی‌ها یک‌باره در چارچوب در ظاهر نمی‌شد و "اتفاقی" ماجرا را نمی‌شنید و راه حل‌های معقولی همچون درمیان گذاشتن موضوع نامه از طرف دایی با بزرگ خانواده‌ی دیگر و همراه کردن آنها با ضرورت مجازات متجاوز ارائه می‌شد، و بیشمار "اگر" های بسیار محتمل دیگر، آیا بیینده دیگر می‌توانست جنایات قیصر را موجه و شرافتمندانه تلقی کند، لحظه لحظه با او همراه شود و همذات‌پنداری کند؟ و خوب کیمیایی البته که نمی‌خواسته با نمایاندن این "اگر"های محتمل عناصر دراماتیزه‌ی اثر را دور بریزد و دریچه‌ای ارتباطی را ببندد. پرسش البته اینجاست که مرز بین استفاده از مفاهیم و فرهنگ‌های رایج برای جذب مخاطب و تبلیغ و ترویج آنها و فراموشی نقش فرهنگ ساز و آموزگار سینما کجاست و "قیصر" در کدام سوی ایستاده است؟
اما انتقاد من به صحبت‌های آقای شیرازی طرح مباحث فرعی وحاشیه‌های فراوان و گاه نامرتبط در لابلای کلیت هدفمند گفتارش است که البته شاید با هدف جذب بیشتر مخاطب بوده است:
-   بر اساس روایت خود ایشان، برخورد آقای منفردزاده ظاهرا دلایل شخصی بین این دو داشته و طرح مفصل و مشروح آن در جمعی که نه او امکان دفاع داشت و نه مخاطب داده‌های کافی برای قضاوت رفتار طرف مقابل را، صحیح به نظر نمی‌رسید.
-   پدوفیلی یک معضل اجتماعی و تاریخی جامعه‌ی ایران است و تردیدی در این نیست، اما این‌که به چه علت کیمیایی هم به صرف این‌که شخصیت‌هایش لات‌ها و کلاه مخملی‌ها بودند، می‌بایست به این مبحث اشاره می‌کرد، به خوبی تفهیم نشد. آیا مثلا ریشه‌ی تجاوز در این روایت ضرورتا ً به معضل بچه بازی می‌رسید؟
-   اشاره به روابط عشقی/جنسی شخصیت‌های شهیر در یک گفتار تحلیلی متمرکز بر نقد فیلم، اصولا شایسته نیست مگر این‌که این اشاره‌ها بخشی از مستندات گوینده در تایید یک نظریه در باب اثر (و نه صرفا در مورد مؤلف اثر) باشد که ارتباطی این اندازه مشهود بین موارد مطروحه و دیدگاه کلی ارائه شده توسط آقای شیرازی در باب قیصر وجود نداشت. آیا مای مخاطب بر اساس این جزییات می‌بایست نتیجه می‌گرفتیم که کیمیایی انسانی بی‌تعهد درقبال معشوقه‌ی سابقش بود و پیراهن‌دری اش برای یک تجاوز ژستی تهی بیش نبود؟ یا می‌بایست متوجه می‌شدیم که اثری چنین خوشنام برپایه‌ی رابطه‌ی بهروز وثوقی و اشرف امکان موفقیت و شکوفایی پیدا کرده؟...
نکات پایانی این نوشتار البته شاید پرسش‍هایی بود شخصی و هدف آن بیان ابهاماتی بود که بی تردید راوی پاسخ‌های خود را برای آن دارد و مانع از تاکید مجدد من بر ارزشهای مطرح شده در نقد موشکافانه آقای شیرازی نیست. سینمایی که از تحمیق توده‌ها فاصله بگیرد، واقعیات را با ابعاد پنهان از زوایای مختلف بنمایاند و روشنگر باشد و نه مخدر، نیاز و خواست امروز همه‌ی ماست.
پ.ن.
پاسخ آقای هوتن شیرازی به ابهامات مطرح شده از صفحه ی فیس بوک این رویداد (http://www.facebook.com/event.php?eid=162995393763128):
 سپاس از نقد نقدتان.....در زمانگاه نقد تمام پاسخ‌های نقد نقد را پیشاپیش دادم شاید صدای بلند گو خیلی‌ بلند نبود یا زبان پارسی‌ من مشمول مشکل به هر شکل امید که این دو نقیصه در نقد بعدی برطرف شود.در مورد گفتمان در خصوص آقای منفرد زاده اگر تاملمیفرمودید بنده این نوع رفتار را به سبب اعلام نمایندگی‌ از جانب یک گروه فرهنگی‌ هنری یعنی‌ پرسیس ناشایست دیدم و در همان موقع هم با صدای بلند که فرا آوا باشد بر این نکته تاکید کردم که وقتی‌ بنده به عنوان نماینده از جانب یک تشکل مستقل فرهنگی‌ و هنری با ایشان تماس میگیرم انتظار برخوردی در حد نام و اعتبار این تشکل را دارم چه شناخته شده باشد و چه نباشد وقتی‌ واژه هنر و فرهنگ را یدک میکشد فرد هنرمند موظف به حرمت گذاردن به این محتواست حالا شما با این مساله مشکلی‌ ندارید من هوتن شیرازی دارم.
در مورد شخص خانوم شهرزاد و روابط خصوصی و موارد یاد شده در مطلب شما این که سر و دٔم گفتمان بنده در این خصوص زده شود و در این حد پایین بیاید خود امریست قابل نقد باری با توجه به همین موارد من در مورد شرایط امروز خانوم شهرزاد صحبت کردم و شخصیت زن در نوع نگاه قیسریسم و آنچه شما فرمودید امری متفاوت است.من اشاره‌ای به رابطه اشرف و بهروز وثوقی در فیلم قیصر نکردم به اسنادی که در مورد حمایت فرح پهلوی از فیلم قیصر و آرامش در حضور دیگران انجام شده اشاره کردم که بنیاد در ارتباط با خانوم دیبا بر اساس اخباری که در اینترنت قابل دسترسیست در این امر دست داشته است،اما در خصوص رابطه بهروز وثوقی و دربار من به موضوع قدرت در کشور‌های فاقد دموکراسی اشاره کردم که روابط بر ضوابط میچربد و اعلام کردم که بخش عمده ای از این نوع سینما ی معترض در دوران حکومت آقای پهلوی مدیون همین رابطه آقای وثوقی و دربار است این موضوع را نه فقط شخص من که خود جناب وثوقی در کتاب خاطرات خود به تفصیل نگاشته اند.
در مورد مسائل مطرح شده در مورد حاشیه سینما و این فیلم و این که من می‌خواستم مخاطب جلب نمایم،در سالنی که تعداد اشخاص مراجعه کننده برای نقد فیلم از تعداد انگشتان دو دست کمتر است میشود آب سر بالا،باری اگر این گونه برداشت شده اساسا پوزش می‌خواهم چون هیچ گونه دغدغه‌ای در جذب مخاطب ندارم.
به هر صورت از نگاه شما سپاسگزارم و بهارین بهارینه‌ها را برایتان آرزومندم.هوتن شیرازی
|

Friday, April 22, 2011

دو کلمبیایی بودند و یک باسکی و بعدتر دو کلمبیایی دیگر و یکی از یکی سرخوش‌تر. طبیعتا با هم اسپانیایی صحبت می کردند. در واقع تلاش می کردند اسپانیایی استانداردی صحبت کنند که همه بفهمند. هر از گاهی که می خواستند من هم متوجه بشوم باز فشار مضاعفی می‌آوردند به خودشان و سوئدی می گفتند موضوع را و من هم با فشار مضاعفی که به خودم می‌آوردم یک بخش‌هایی را سردرمی‌آوردم... طبعا ترجیح دادم بیشتر از تاپاس و خوراک صدف لذت ببرم و سرزندگی پیش خدمت تایلندی که اسپانیایی را که روان و راحت صحبت می‌کرد که هیچ، گوشه کنایه‌های گویش‌های لاتین را هم می‌دانست و بی‌جواب نمی‌گذاشت.
|

Saturday, January 29, 2011

زار

اهل هوا كساني هستند كه گرفتار يكي از باد ها شده اند و بادها قواي مرموز و اثيري و جادويي را گويند كه همه جا هستند و مسلط بر نوع بشر. هيچ كس را ياراي مقابله با آنها نيست و آدميزاد در مقابلشان راهي جز قرباني دادن و تسليم شدن ندارد. بادها همچون آدميان مهربان يا بيرحم،كور يا بينا ، كافر يا مسلمانند.وقتي كه باد سراغ كسي رفت و او را مركب خود ساخت دير يا زود مريض و هواييش مي كند.براي رهايي از درد و رنج باد بايد پيش بابا و يا ماماي آن بادرفت.براي پائين آوردن و زير كردن باد هر بابا و يا ماما مجالس ومراسم خاصي براي بازي كردن ترتيب مي دهند و طي همين مراسم است كه بابا يا ماما باد را از بيمار بيرون مي كند. مجلسي و سفره اي و خوني و اين مراسم همان است كه باد مي خواهد و به وسيله همين هاست كه باد صاف و بينا ميشود و شخص مبتلا در جرگه اهل هوا در می‌آید
 12ساعدی، غلامحسین، اهل هوا، ص

ما که نه بادمان را می‌دانیم چه بادی است و نه اینجا بابابادی به کار است!


پ.ن. این هم شاهد از غیب:
http://anthropology.ir/node/9346
|

Wednesday, January 19, 2011

P E N U M B R A












 آخرین پست هایی که در مورد موضوعات تخصصی نوشتم باعث شد خیلی جدی به شروع یک وبلاگ انگلیسی فکر کنم. نوشتن ِواژه ها و اسامی لاتین به شکل "الیور تسمان"، "بولینگر و گرومان" یا مثلا "کوپ هیمل بلاو"، "پارامتر" و "دتایل" یا برگردانِ سلیقه‌ای واژه‌ها و ترکیب‌های تخصصی مثل "عوامل خود به خودی"، "رویکرد همگرایانه"، "ارتقای کارکرد"، "فاکتورهای زیست محیطی"و "گاترهای دفع آب" و نیز استفاده از عینِ واژه‌ی لاتین، هیچ کدام راه حل مناسبی نیست و درمجموع متن را زشت و آشفته می کند. از طرف دیگر، از مخاطبان چنین مطالبی غالباً انتظار می‌رود توان خواندن متون انگلیسی را داشته باشند. درنهایت هم برای دانستن بیشتر در مورد موضوع مورد بحث باید سراغ مراجع انگلیسی رفت. پس چرا رنج بیهوده‌! 
نام وبلاگ جدید را از همین‌جا وام گرفتم، آیین‌نامه‌ی مختصری برایش نوشتم، دستی به سر و رویش کشیدم و سردری هوا کردم و عکس و توضیحی: 
نیمسایه هم همچنان می‌ماند همین‌جا برای رنگ روزها، دروني ترين دل‌مشغولي‌ها، حرفي براي مخاطبي دور و شكلِ مكتوبِ حسِ دروني و البته برای پیوند با زبان شیرین مادری.
|

Monday, November 22, 2010

آبی











شکستن تصویر ایده آل گذشته و عشق افسانه‌ای و فاش شدنِ خیانتِ همسر، ژولی را به زمان حال و به زندگی باز می‌گرداند. دیدن عکس‌های همسرِ مرحوم و معشوقه‌اش برای ژولی آسان نیست، اما شفابخش است. گذشته‌ی از دست‌رفته جلوه‌ی خود را از دست می‌دهد و آینده، موسیقی و عشق، پررنگ و خواستنی می‌شود. بی‌تفاوتیِ ژولی به جهان اطراف هم البته یک‌سره و ناگهانی از بین نمی‌رود، بلکه معنایی دیگر پیدا می‌کند و تبدیل به بخشایش و گذشت در قبال معشوقه‌ی همسرش می‌شود و او را به زندگیِ پیش رو پیوند می‌دهد. این پیوندِ مجدد با دنیای خارج هم به‌نوبه‌ی خود پیش‌تر با مقدماتی شروع می‌شود: ژولی که به آپارتمان جدیدی نقل مکان کرده تا همه‌ی پیوندهای پیشین را با اطرافیان قطع کند، ناخواسته وارد رابطه‌ای دوستانه با زن جوان طبقه‌ی پایین می‌شود، به او کمک می‌کند و از او کمک می‌خواهد. ژولی به‌رغم خواست خود و تلاش بسیارش نمی‌تواند از دنیا فاصله بگیرد؛ نیروی زندگی او را از تنهایی و خاطراتش جدا می‌کند و به آغوش زندگی بازمی‌گرداند.
|

Wednesday, October 20, 2010

تنزین تنپو رینپوچه از آب سرد دوش هتل و بالکن وسیعی می نویسد که مشرف به میدانی در کاتماندوست و رو به زندگی روزمره شهری که " بی آن که بدانی چرا با نخستین نگاه عاشقش میشوی".
|

Saturday, September 25, 2010

آشناها

تئو متولد باسک است، در اسپانیا و آلمان درس خوانده و به سوئد گریخته. خوش مشرب و سرزنده است و باسکی، اسپانیایی، آلمانی، انگلیسی، سوئدی و مقداری هم فرانسوی حرف می زند. یک پایش اینجاست و پای دیگرش شرق دور: چین و ویتنام تا تبت و هند و نپال. وقتی راجع به مسائل مورد علاقه اش صحبت می کند، خشنودی اش را با شور و هیجان فراوان بروز می دهد و وقتی مست می شود ،انگلیسی اش بیشتر از همیشه با کلمات ِمشابه و آوای سوئدی می آمیزد. مریدِ دالایی لاماست و از اسراییلی ها متنفر است. می‌گوید تندرفتار و بی ادب و بی ملاحظه هستند و بی تفاوت به دیگران و به همین خاطر مثلاً خیلی از مهمان‌خانه‌ها در هند آنها را نمی‌پذیرند.
رولاند سوئدی است و بیشتر اوقات هم همینجا در استکهلم است. هنر و ادبیات سوئدی خوانده و هرازچندگاهی چیزهایی می‌نویسد و در دانشگاه ها و مؤسسات فرهنگی سخنرانی می کند. آخرین بار راجع به دکانستراکشن صحبت کرده بود و بارِ پیشترش در مورد نمایش‌نامه‌های انگلیسی و تأثیر آن بر ادبیات سوئدی. در اولین دیدارها که فهمید من ایرانی ام، گه‌گدار حرف‌هایی می‌زد در رابطه با مسلمانان و تفکراتشان شاید به کنایه. یک بار مثلا گفت امسال تابستان مردم به کرات در سواحل استکهلم ع ش ق ب ا ز ی می‌کنند و این احتمالا باعث خواهد شد زمستان سختی داشته باشیم! لبخندی زدم و گفتم خوب احتمالش هم هست. باید تعداد ع ش ق ب ا ز ی ها در سواحل در چندین سال متوالی اندازه‌گیری و با میزان سرما و بارشِ برفِ زمستان مقایسه و آنالیز شود و چه بسا که این فرضیه‌ درست هم از آب دربیاید!
ابراهیم نیمی از اتیوپی است و نیمی از اریتره. هشت سال است که اینجاست. کم‌رو و کم‌حرف است و شغلش نظافت است. آلفونس اهل کوباست؛ با صورتی کشیده وسری تراشیده. تقریبا همیشه می خندد و هیکلش شبیه بسکتبالیست هاست.
مایک در انگلستان فقط متولد شده. پدرش نیوزلندی و مادرش سوئدی است و بیشتر عمرش را در غنا، توگو، نیجریه و تانزانیا گذرانده. انگلیسی را با طمأنینه و با ته لهجه‌ی سوئدی ولی کمابیش فصیح صحبت می‌کند. سوئدی اما چندان بلد نیست. معاشرتی است و تقریبا همیشه زیر دوش و داخل سونا و رختکن مشغول صحبت با کسی است. آخرین بار یادم می‌آید داشت روی سکوی میانی سونای خشک با کناردستی راجع به معنای زندگی صحبت می‌کرد و این‌که همیشه "زندگی جای دیگری است"(1) و ضرورتی که برای انجام کاری متفاوت احساس می‌کرد.
__________________________________
(1) از عنوان دومین رمان میلان کوندرا - Zivot je jinde
|

Sunday, September 19, 2010

راستی پیش از خواب کتاب هم می شود خواند. ابداً ضرورتی نیست آدم لپ تاپش را بگذارد روی پا و در حالتی که هیچ برای ستون فقرات و مهره های پس گردنش مناسب نیست سیر آفاق و انفس کند. این را اتفاقی یادم افتاد: کشفی دوباره از دورانی که اینترنت دایل آپ بود و ساعتی و آخر شب خط ها مشغول بود و تاییدی دوباره بر این که محدودیت گاه مفید فایده هم هست.
|

Sunday, August 08, 2010

آن‌ها

صحبت کردن لهستانی ها را وقتی گوش می‌کنم، آهنگ جمله ها، فراز و فرودِ هجاها، مکث ها و تاکیدهای‌شان این حس را القا می‌کند که دارند از یک مشکل بغرنج، غمی درونی، یک سرخوردگی، سردرگمی یا یک گرفتاری ازلی و ابدی حرف می زنند. حتی خنده های بینابینی هم کمرنگ و فروخورده و مدفون زیر سایه‌ی همان حس و حال فراگیر است.
شاید هم این برداشت تحت تاثیر خاطره‌ی ده‌گانه‌ی زبان اصلی است روی وی اچ اس های رنگ و رو رفته‌ی دست به دست کپی شده؛ فرمان ششم، دوم، هشتم، چهارم و همین طور تا آخر.
|