Saturday, November 07, 2009
|Friday, October 30, 2009
The city and s e x
S e x and the city نمونهی موفقی است از City Marketing. اپیزودهای متعددی از این مجموعه با جملاتی در ستایش کلانشهرِ نیویورک آغاز میشود:
نیویورک، شهر جوان های پرشور و شایسته، برانچ های یکشنبه، نیویورک تایمز، موفقترین مدیران، زیباترین زنان، آوانگاردترین آثار هنری، مجللترین رستورانها، شهر سرمایه و شهرت و موفقیت... و در ادامه، این توصیف اولیه با نماهای داخلی و خارجیِ پرشمار از فضاهای شهری و بناهای شهر تکمیل و تاکید میشود. خطوط داستانیِ متنوعِ بخشهایِ مختلفِ این مجموعه زمینه ای است برای معرفیِ تصویریِ گوشه و کنارِ این شهر و جریانِ زندگیِ شخصیتهایِ اصلی و اطرافیانِ پرشمارِ آنها هم امکان نمایش زنده و خلاقِ فعالیتهایِ جاری در آن را فراهم میکند.
محتوای این مجموعه به خوبی در عنوانِ آن منعکس شده: اپیزودها همان اندازه که به "س ک س" و زیر و بم و حول و حواشی آن میپردازند، "شهر" و فضاهای شهریِ عمومی، نیمه عمومی، نیمه خصوصی و خصوصی را نیز به تصویر میکشند. تناظر جالبی هم در این بین به چشم میخورد:
اولین برخوردها عموماً در فضاهای شهری عمومی اتفاق می افتد: خیابان، پیاده رو، رستوران؛ و گاهی هم در فضاهای نیمه عمومی: بار، محل کار، سالن ورزش...
محلِ قرارهای بعدی به فضاهای نیمه عمومی و نیمه خصوصی محدود میشود: کلابها و رستورانهای خاص، لابی، پلههای ورودی...
در نهایت، نقطهی اوج روابط در فضاهای خصوصی و با استفاده از پتانسیلهای این گونه فضاها (امنیت، خصوصیت...) شکل میگیرد. بدین ترتیب، غنای س ک سیِ زندگیِ نیویورکیها بر مبنای غنای فضاییِ این شهر تعریف و معرفی میشود:
تنوع در کیفیت و سلسله مراتبِ عمومی-به-خصوصیِ کالبدِ شهریِ نیویورک بستر مناسبی است برای جریانِ سیال و سریع و آسانِ زندگیِ س ک سی از فعالیتهای اجتماعیِ فضاهای عمومی به عرصههای خصوصی. نقشِ ویژگیهای بصری و فیزیکیِ فضاهای ساخت بشر (built environments) در تعاملاتِ اجتماعی (به طور اخص، س ک س) در موارد متعددی مورد تاکید قرار میگیرد:
- علاقهی یکی از پارتنرهای میراندا به س ک س در اماکن عمومی هرچند در ابتدا جذابیت خاصی دارد، ولی در نهایت از طرف او تحمل نمیشود که این تاکیدی است بر تناظر پیشتر یاد شده میانِ مراحلِ رابطه و کیفیتِ فضاهای شهری.
- عدمِ تفکیکِ صوتیِ مناسب آپارتمانِ سامانتا و همسایگانش او را ناخواسته میان رابطهی دیگری میکشاند.
- بهای بالای اجاره، پایانِ آرامِ رابطهی استیو و میراندا را تبدیل به یک جدایی ناخشنودانه میکند (چون استیو مجبور میشود مدت زمانی پس از قطع رابطه همچنان در آپارتمان میراندا بماند: عدم تناسبِ رابطه با کیفیتِ خصوصیِ فضا)
- سامانتا درپیِ عدمِ رعایتِ سلسله مراتبِ فضایی در روابطش با مجازاتِ محدودیتِ دسترسیِ فضایی روبرو میشود: او در یک مکانِ نیمه عمومی با مردی متنفذ دست به کار میشود؛ توسطِ همسرِ متنفذِ مردِ متنفذ غافلگیر و از آن پس تا مدتها از ورود به بسیاری از فضاهای نیمه عمومی و عمومی (رستوران، بار...) منع میشود. در اپیزودهای متعدد دیگری نیز، عدم رعایت سلسله مراتبِ فضایی سامانتا را دچار مشکل میکند (از جمله تغییرِ اجباریِ محلِ کارش پس از اعتراضِ دیگر ساکنان به حضور متناوب مردان).
- شارلوت عشق دوران کودکی اش (اسب سواری) را حین دویدن در پارک باز مییابد (مجدداً آشنایی در فضای عمومی).
- محل انجامِ گفتگوهای چهارنفره هم – به نوبهی خود - هر بار زمینهِ معرفیِ یک فضایِ جدید است.
کوتاه سخن اینکه عنوانِ The city and s e x هم بی اغراق برای این مجموعه متناسب مینماید. در این سری، نیویورک به خوبی و در قالبی جذاب، بازنمایانده و معرفی میشود و دانه درشتهای تجارت و دانش و هنر را از دیگر نقاط جهان به خود فرا میخواند.
پ.ن. این متن قرار بود محدود به پارگراف اول باشد، ولی خوب محدود که نشد هیچ، تفصیلی و تحلیلی هم شد. گهگاه پیش میآید.
Saturday, August 22, 2009
تکه پارهها
Friday, May 08, 2009
ما
از خرید که برمیگشتم، دو صندلی جلوتر، مطابق معمول آوای زبان مادری ذهنم را کشید وسطِ مکالمهی خانمی میانسال با – بنا بر شواهد – فرزندش:
کجایی؟ ... کی میای؟ ... الان که چهاره که! ... زود بیا! با اتوبوس بیای هان! تو راه با کسی حرف نزن، کار به کار کسی نداشته باش! سرتو بنداز پایین صاف بیا خونه!
Thursday, April 30, 2009
از هاگ دالن تا هلسینکی
در نگاه اول، استراتژی دوسویه ای که توضیح میداد، با درنظر گرفتن جمعیت کم شهر (حدود ششصدهزار نفر) اغراق آمیز به نظر میرسید: هدف، توسعه در درون و همزمان احداث کلاستر(cluster)های خدماتی (عمدتا در زمینه های فناوری اطلاعات و فن آوریِ بیو) در خارج شهر است. هلسینکی در حال حاضر شهر پراکندهای است؛ تراکم ساختمانی آن حتی از استکهلم هم کمتر است. این باعث میشود قدرت سرویسدهی وسایل نقلیهی عمومی کاهش پیدا کند؛ چون مسافت بین واحدهای سکونتی و مشاغل به نسبت تعداد افرادی که در این مسیرها تردد میکنند، زیاد است و افزایشِ تعداد و تناوبِ این خطوط به صرفه نیست. این به نوبهی خود کارایی سامانهی حمل و نقل عمومی را کاهش میدهد و مردم را به استفاده از اتومبیل تشویق میکند و این میشود یک چرخهی معیوبی که سیاستهای جدید در مقابله با آن اتخاذ شده.
از طرفی، برای افزایش تراکم مرکز شهر نیاز به جذب افراد و سرمایههای جدید است. کلاسترهای پیرامونی هلسینکی واقع در اسپو(Espoo)، سیپو(Sipoo)، وانتا(Vantaa) و... قرار است خدمات نوینی را ارائه بدهند (و بعضیهایشان هم دارند همین الان میدهند) که مؤسسات بزرگ را وسوسه کند برای اتنقال تشکیلاتشان به هلسینکی (تبعا مرکز شهر) و یا دست کم احداث شعبه در این شهر. این یعنی سرریزِ نیروی کار، افزایش همزمان جمعیت و رشد اقتصادی که به موازات، زیرساختهای شهر از جمله آمد و شد عمومی را نیز تقویت میکند. نتیجهی همهی اینها با هم برای یک شهر و منطقهی پیرامونی اش (hinterland) میشود همان توسعهی پایدار (sustainable development) که همه جا صحبت از آن است، به شیوهی فنلاندی اش.
با اینهمه، امروز دیگر اینها بیش از آن که باشکوه باشند، اسرافکارانه و بیش از حد عظیم به نظر میرسند. حجم بزرگ و کشیدهی مجموعهی تالار فینلاندیا را آدم انگار میخواهد جمع و جور کند در حد و حدودِ چشم انداز یک نظاره گر: یک نفر آدم؛ یا وقتی داخل لابیهای وسیع آن هستی، یک وقتهایی دوست داری سقف را بکشی پایینتر، آن فضای عظیم را با چندتا دیوارهی کوتاه و بلند تقسیم کنی به حوزههایی که بدانی کجایش هستی و بعد حالا یک کنارش یا وسطش بنشینی و چیزی بنوشی و گپی بزنی تا در سالن باز شود...
فکر کنم همه کمابیش همینها را خواسته بودند چند دهه بعد از جنگ جهانی که کم کم پست-مدرنها شوخ و شنگ آمدند با گل و بلبل و آب و رنگ و تاریخگرایی و هویت خواهی و بساطِ معماری مدرن را جمع کردند!
Sunday, April 26, 2009
شرح حال نامه + کتابنوشت
خوب خاطره همین است: ملغمهی آدمها و مکانها و بوها و رنگها که وقتی دور شدی، دلتنگیهای گاه گدار میآورد و گریزی هم نیست. شادیهای امروز هم چه بسا خمیرمایهی دلتنگیهای فرداست...
********

"فرزند پنجم"(The fifth child) رمانی بود بسیار زنانه: "هریت" – بانوی داستان - راوی داستان نیست، ولی دغدغهی راوی دغدغههای اوست. "دوریس لسینگ" در "فرزند پنجم" از عوامل خارجی (تهدیدهای اجتماعی، اوضاع اقتصادی و مقتضیات عصر جدید) غافل نیست، ولی اینها هیچکدام در روایت او محوریت ندارد. گروههای نوظهور اوباش و آشوبهای خیابانیِ حاصل از موج مهاجرت به لندن و بحران اقتصادی در "فرزند پنجم" همه از نگاهِ هریت رصد میشود؛ از این زاویه که اینها هرکدام تا چه اندازه رویای شادمانانهی او و "دیوید" را خدشه دار میکند و توانش را در رویایی با آن دردسر عجیب تحلیل میبرد: موجودی که با خود موجی از تناقضهای احساسی و دوراهیهای دشوار را به زندگی آرامِ هریت سرازیر میکند... پایانِ بازِ رمان از آنرو دلنشین است که نمیگذارد اینهمه چالش آخرِ سر بشود یک نصیحت اخلاقی کم مایه. خانوادهی او همینجور همانجا در میانسالی والدین میماند با هزار جور آیندهی محتمل...
"دوریس لسینگ" زادهی کرمانشاه است؛ ولی ایرانی نیست. در یک خانوادهی انگلیسی به دنیا آمد که به اقتضای شغل پدر در ایران زندگی میکردند. او در زیمبابوه و افریقای جنوبی و انگلستان کار و تحصیل کرد و نوشت. این توضیحی بود برای خودم و دیگرانی که بعد از اعطای نوبل ادبیات 2007 به او جوگیر و خوشحال و با تکذیب او سرد و گرم شدیم! ویکی پدیا هم – احتمالا به خواست خودش – او را انگلیسی – زیمبابوه ای معرفی میکند. در ایران برگردانی از او ندیدم تا اینجا بالاخره اصل کتابش را اتفاقی پیدا کردم. بهترین رمان او البته "دفترچهی خاطرات طلایی"(The golden notebook) است.
Sunday, March 29, 2009
|Thursday, March 19, 2009
بتهوون، چمنآرا و دوبارهها و چندبارهها
Tuesday, January 06, 2009
سه زن
Sunday, December 07, 2008
به جای مقالهی پایانِ ترمِ "اوربن اند ریجینال اکونومیکس"
یک وقتهایی آدم کم میآورد. اوایل بیشتر کم میآوردم البته: از خیابان که رد میشوی، هیچ اتومبیلی از سه چار متری مانده نزدیک تر نمیشود؛ هر کس دری را باز میکند، با احتیاط میپاید که در رها نشود طرفِ بعدی: چه هموطنش باشد، چه سیاه، زرد یا حتا اگر ریش نیم متری ژولیده داشته باشد و لباس چرک. یک چیزی که میپرسی فشار میآورند به خودشان که درست جوابت را بدهند حتی الامکان؛ حالا اگر کمی دیر شد هم شد.
دور دانشگاه دیوار نیست. نگهبان ندارد برای چک کردن کارتِ دانشجویی و نگاه عاقل اندر سفیه انداختن و ارجاع دادنت به دربِ شانزده آذر وقتی که کارت همراهت نیست. نامه برای بلیت که میخواستم بگیرم، سوفیا تعجب کرد از اینکه تعجب کردم که چقدر زود کارم راه افتاد! خوب البته هیچ لزومی هم نداشت برایش تعریف کنم از آن همه اتاق در آن پنج طبقهی امور دانشجویی و آن همه کاغذ و آبدارچی و کارمند و مهر و تمبر و ضوابط برای آن یک نامه. خوب من هم تعریف نکردم البته. دانشگاه جاهایی دارد برای بازی کردن، میهمانیهای شبانه، معاشرت کردن، لم دادن، معاشقه و نماز خواندن.
کوله ات را لازم نیست تحویل بدهی دمِ درِ کتابخانه؛ به جایش یک چیزی هست که اگر کتاب بدزدند بوق میزند. میشود حرف زد، خندید، خورد، خوابید، کارهای دیگر کرد (در حد عرف و نرم البته) در کتابخانه و کسی هم اعتراضی نمیکند. البته من آن اوایل یک بار مؤدبانه خواستم از دو تا خانمی که کنار دستم نخودی میخندیدند که کمی آرامتر بخندند؛ خجالت کشیدند و ساکت شدند. بعدتر فهمیدم که هیچ مجبور نبودند خجالت بکشند و ساکت شوند: هرکس جای خیلی آرام میخواهد باید برود آن ته داخل آن سالن گرد که فقط صدای ورق زدن میآید و عطسه؛ خجالت کشیدم که خجالت کشیده بودند.
همه جا عکس میگیرم. از همه عکس میگیرم و کسی "گیر نمیدهد" به آدم؛ تا جایی که حس میکنی این انتظار دارد دیوانه ات میکند که یکی بیاید سر وقتت و سؤال و جواب کند و تو توضیح بدهی و دلیل بیاوری در اثبات بیگناهیت.
خیلی چیزهای دیگر هم هست از این دست و خیلی چیزهای دیگر هم هست از نوع دیگر البته:
روال اداری بعضی کارها برای خارجیها بسیار پیچیده میشود و گاه حتا سلیقه ای. کسب درآمد بی دانستن سوئدی بسیار دشوار است. مسکن و خوراک گران است (برای ما). ایرانی بودن اینجا سخت است از این لحاظ که باید کلی زمان و انرژی صرف شود برای اثباتِ این که تو هم یک چیزهایی میدانی از تمدن، انسان دوستی، علم و دانش و حقوق زنان؛ برف دیده ای قبلا ً، مهمانی رفته ای،... و کلاً اینکه فرق داری با آن اشباحِ خاکستریِ مخوف که سی ان ان نشان میدهد و زیرش مینویسد "ایران". بسیار زمان میبرد و انرژی؛ اما خوب نتیجه چندان بد نیست: شوِن و عبدالله دارند فارسی یاد میگیرند:
" سلام، چطوری؟ خوبی؟ چه خبر؟ سلامتی، سلامت باشید، هوا چطوره؟ بد نیست..."
فیلیپ هم چند بار تا حالا از من جمله هایی را پرسیده، نوشته، تلفن کرده به بچهها و سورپریزشان کرده با لهجهی شیرین باواریایی اش! دیشب میگفت "تا حالا نشده یک دخترِ ایرانی ببنیم و خوشم نیاید"!! (دخترهای ایرانی که کلا ً این جا پرطرفدارند بسیار و شمع محافل).
هوا اینجا سرد نیست آنقدرها که میگفتند سوئد سرد است. استکهلم انگار هیچ جا شروع نمیشود؛ همچنان همان جنگل و دشت و آبراه ادامه دارد تا دل شهر. آمد و رفت بسیار نظام مند است با شبکهی اتوبوسها، مترو، تراموا و قطار شهری و مهمتر از همه وبسایتی که هر زمان از روز بهترین مسیر و شمارهی خطوط را مشخص میکند و زمان رسیدن را. البته گهگاه تاخیر هم دارند...
افسوسها و چراهای قیاسِ اینجا و آنجا و تکلیفِ آیندهام شاید الان بسیار برایم بیشتر است از غم غربت. شاید هم چون بلیتم توی جیبم است اینجوری است الان. کسی چه میداند. توصیف احوالِ الانم بیشتر رنگ صدای فرهاد را میگیرد با همان تاکیدهای صوتی و وسواسِ هجایی: " ای کاش آدمی وطنش را، همچون بنفشه ها میشد با خود ببرد هرکجا که خواست".
Sunday, July 27, 2008
|Wednesday, July 23, 2008
تک مضراب
Saturday, July 05, 2008
ری را
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفتهی چند، خواب در چشم تَرَم میشکند
نگران با من استاده سحر
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم میشکند
نازک آرای تن ساده گلی که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم میشکند
دستها میسایم
تا دری بگشایم
بر عبث میپایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم میشکند
*****
از «ضیافتها» جا مانده ام؛ از نوشتن مدتی است که جا مانده ام در واقع.
طرح کارخانهی تولید مواد غذایی به جاهای خوبی دارد میرسد. کارفرما دوست دارد شکل و شمایل بنا از حال و هوای صنعتی فاصله بگیرد و «خوش طعم» باشد و «نمکین». بیربط هم نمیگوید.
*****
پست سرزده بهتر از این هم نمیشود: از هردری خبری و از مهمترین خبرها هیچ! دست کم بازگویی این فراز از نیچه را اما بیربط نمیبینم:
فهميدهشدن دشوار است، بويژه آنگاه که کس «گَنگرفتار» بينديشد و بزيد، در ميان مردمانی که ديگرگونه میانديشند و میزيند، يعنی سنگپشترفتار، و يا در بهترين حالت، «غوکرفتار» — من همه کار میکنم تا که خود را «دشوارفهم گردانم»! و بايد از نيت خيری که در برخی از تفسيرهای زيرکانه هست از دل و جان سپاسگزار بود.
و اما در باب «دوستان خوب»، که همیشه بیش از آنچه باید آسانگيرند و گمان میکنند که همانا به سبب دوستی حق آسان گرفتن [شخص را] دارند همان به که پيشاپيش ايشان را فضايی از بدفهمی بهر گردش و بازی داد — و خود ايستاد و خنديد؛ و يا خود را از شر همهی آنان، همهی اين دوستان خوب، آسوده کرد — و باز هم خنديد! («فراسوی نيک و بد»، ترجمهی داريوش آشوری، بند ۲۷، ص ۶۴)
Wednesday, March 26, 2008
خروس

«خروس» گنجینهای است از واژهها و مصادیق فرهنگ فولکلور ایرانی در قالب یک روایت کوتاه. چیزی است از جنس «مدیر مدرسه»ی آل احمد، «روزگار سپری شدهی مردم سالخورده»ی دولت آبادی، «وقت تقصیرِ» محمدرضا کاتب و یا «اهل غرقِ» منیرو روانی پور. اینها که گفتم همه کوشیده اند فرهنگ ما را آینه وار و به دور از شیفتگی و شاعرانگی بکاوند و بازگو کنند با همهی زیر و بمها وصفا و خشونت و حجب و پرده دریهای مردمان دیروز و امروزِ این دیار، به یک جا. ما ایرانیان درطول تاریخ کهن خود کم سخن نگفته ایم؛ اما همواره بیم جان و معاش، صراحت و صداقت بیانمان را خدشه دار کرده. شعر بسیار سروده ایم و شرح حال کم گفته ایم؛ جوری زیسته ایم و دیگرگونه نموده ایم...
تعارف تریاک توسط حاج ذوالفقار و انکار بلافاصلهی او در این گفتگو خواندنی است:
گفتم «حاجی اگر خودشون میل دارن ما مزاحمشون نیستیم.»
گفت «استغفار، تریاک؟ قلیون سی مو بسه. گفتم اگر شما بخواین یعنی.»
بعد چون دید چیزی نمیگوییم گفت «پس نگم بیارن، نه؟»
سر جنباندم که یعنی نه.
یک لحظه باز معطل ماند، بعد دستش را به معنی میل شماست مختارید، جنبانید و رو به نوکر گفت «میفرمان نه.»
این یکی هم از آن صحنههایی است که بسیار دیده ایم:
اما حاجی میان قنوت از ته اتاق بلندتر گفت «... و قنا من عذاب النار...» که انگار حرفی داشت، و با دست اشاره کرد بمانیم و رفت در رکوع. دیگر تنها صدای سوت سبحانهایش به گوش میآمد، انگار با فشار مؤکد به روی سین میخواست هر شبههی شکست در نمازش به علت این انحراف در توجه را از میانه بردارد، هرچند گویا فعلا ً به ما بیشتر توجه داشت تا به مبدأ اعلا.
پ.ن. این مطلب هم به هرحال میتواند قطعهای از پازل شناخت گلستان باشد. از عبارات منصفانهی ذیل میشود تشخیص داد که نگارنده شخص غرض ورزی نیست و قصدش بیان حقایقی ناگفته است:
آثار هنری هم پس از آفرینش ، زندگی مستقلِ خود را دارند و لزوما" دیگر ربطی به آفریینندهی اثر ندارند.
از آقای گلستان هم چهار داستانِ كوتاه كه در موقعِ انتشار شهرتِ بسیاری یافتند داریم كه گذشتِ زمان نشان داد كه هیچیك به اندازهی "همسایهها "ی احمدِ محمود جاودان نخواهد ماند. از استاد یك رمانِ كوتاهِ خوب باقی مانده است و بس.
" خروس " یكی از بهترینهای ادبیاتِ معاصر است و هر ایرانی متفكری میبایست قدرِ این كتاب را بداند. اما نگفته نماند كه دیگران هم كه بسیاری آثارِ خوب از خود به یادگار باقی گذاشتهاند ، این همه به این و آن اهانت نكردند. این همه گرد و خاك به راه نیانداختند. این همه دیگران را در زیر فحاشیهای خود لگد مال نكردند...
Friday, February 22, 2008
جایی یرای عبور، جایی برای همه
«گذر»، « کوی » و « کوچه » در این بین معابری هستند که بلافاصله انسان و عبور انسان را متبادر میکنند و پای در سنت ِ سیر ِ پیاده دارند؛ «خیابان» اما مفهومی است جدیدتر و مقیاسی فرا انسانیتر دارد. خیابان امروزی پیش از هرچیز قلمرو وسایل نقلیه است. هرچند که اینها نیز به نوبهی خود همچنان همان «انسان» دیروز را از مبداء به مقصد میرسانند. در هرحال، این تغییر مشهود را نمیتوان از نظر دور داشت که گذرهای دیروز بر اساس ابعاد انسان و آهنگ سیر و توان جسمی او شکل گرفته بودند؛ حال آنکه ابعاد، بافت و جنسیت کفسازی، نوع و اندازه و فواصل روشناییهای خیابان را اتومبیل و قابلیتها و محدودیتهای آن تعیین میکند و عرصههای حضور انسان ِ پیاده به حواشی پیرامونی رانده و محدود شده است.
آنچه گفتهشد، بیانی نوستالژیک در مذمت فن آوری و در رثای سنت و انسان ِ سنتی و شیوههای سنتی ِ زندگی ِ انسان ِ سنتی نبود. مقایسه ای عمومی بود میان دیروز و امروز و تاملی بود درجهت فهم بنیادین مفهوم امروزین خیابان. دویچه وله چندی پیش گزارش مستندی داشت از یکی از شهرهای صنعتی کوچک آلمان - که نامش را الان به یاد ندارم. خلاصهی کلام این بود که هویت امروز ِ آن شهر بر اساس تاریخچهی تولید اتومبیل در آن شکل گرفته بود. نمادهای آن شهر مدلهای قدیمی اتومبیل بودند؛ کافههای آن معبد دوستداران تاریخ صنعت اتومبیل بود و از این دست. غرض اینکه امروزه صنایع - و ازجمله صنعت اتومبیل سازی - با فرهنگ و هویت انسان درآمیخته و بخشی جدایی ناپذیر از آن شده است. بر این اساس، تعاریف امروزی - و از جمله تعاریف مفاهیم فضاهای شهری و معماری - نیز میباید با درنظر داشتن پدیدههای فنآوری که حضورشان در زندگی انسان تثبیت شده صورت پذیرد.
با چنین رویکردی میتوان خیابان را یکی از گونههای فضاهای زیستی شهرنشینان دانست که جایی است برای عبور قانونمند آدمیان سواره، پیاده در آن واحد و در بستر آن، در کنار فرآیند مشخص و معین «عبور»، تعاملات اجتماعی دیگری همچون دیدار، آشنایی، مصاحبت، خرید، تجمع، اطلاعرسانی و حتی تفریح و گذران اوغات فراغت نیز صورت میپذیرد. شکل و ابعاد و نوع و میزان حضور گونههای گیاهی و کیفیت ِ فصل مشترکهای تردد سواره و پیاده در خیابان باید به گونهای طراحی شود که علاوه بر فرآیند عبور، دیگر تعاملات یادشده را نیز تسهیل و ترغیب کند.
این نکته را باید اضافه کنم که رویکرد من به مفهوم «خیابان» در این نوشتار بر مبنای حال و هوای این فضای مجازی و ماهیت ویلاگنویسی بود؛ چه بسا که مثلا ً نگارش یک مقاله در این باب بدون اشاره به تعاریف بزرگان طراحی شهری معنا و مفهومی نداشت. همچون گذشته، نقطهی شروع این مبحث سلسه ضیافتهای معمارانه بود و این بار به میزبانی مرتضا میرغلامی در ایرانشهر.










