قدیم ها دوستی بود که گهگاه نیمه شب زنگ میزد و گپی میزدیم یا ناگهانی و بیوقت می آمد دنبالم که گشتی بزنیم توی شهر. این داستان سه اپیزود داشت: آغاز، پایان و سوگواری.
۱.
آغاز جذاب بود. تنوعی بود در یکنواختی ِ زندگی ِ کاری و هیجان خوشایندی داشت. تازه بود و چون حساب و کتابی نداشت تکراری هم نبود. یک مدتی بود همین جور شادمانانه و سرخوشانه و سعادتمندانه برای خودش کنار مابقی ِ زندگی.
۲.
آغاز ِ پایان داستان آنجا بود که دیگر تلفن های شبانگاهی عامل سلب آسایش بود و سعی میکردم غیر مستقیم نارضایتی ام را نشان دهم و شاید هم خیلی غیر مستقیم هم نبود که همین و چند چیز دیگر باعث شد رابطه سرد شود و تمام شود.
۳.
حالا انگار تماس های غیرمنتظره شده بود یک بخشی از زندگی که یکی از طرف خودم هی سراغش را میگرفت. عادت شده بود یعنی؟ نمیدانم، ولی آن کشش و میلی که حس میکردم به آن، پرشورتر از عادت بود و نیاز و شاید هم فکر میکردم که پرشورتر بود. چون کشش و میل به یک چیز، خود آن چیز که نیست. جای خالی آن چیز است و خلاءی مکنده که آدم را از چارچوب منظم زندگی اش میکشد بیرون و هوایی میکند. این دیگر فقط یک عامل مخل آسایش است که آدم را به زور مینشاند در سوگ چیزی که پرشور و سودایی و معنابخش بوده یک روزگاری در زندگانی، ولی نمیدانی دقیقا ً که تا کجا اینجور بوده، کی شده عادت، کی مزاحمت شده و اگر الان بود چی بود. همه این ها را هم که بدانی، میماند دانستن این که چرا اینطور بوده و شده و آیا امکان دیگری وجود داشته یا روند طبیعی آن بوده مثل هزار چیز کوفتی ِ دیگر که آدم زمانی دوست داشته، بعد دیگر نداشته و ...
۱.
آغاز جذاب بود. تنوعی بود در یکنواختی ِ زندگی ِ کاری و هیجان خوشایندی داشت. تازه بود و چون حساب و کتابی نداشت تکراری هم نبود. یک مدتی بود همین جور شادمانانه و سرخوشانه و سعادتمندانه برای خودش کنار مابقی ِ زندگی.
۲.
آغاز ِ پایان داستان آنجا بود که دیگر تلفن های شبانگاهی عامل سلب آسایش بود و سعی میکردم غیر مستقیم نارضایتی ام را نشان دهم و شاید هم خیلی غیر مستقیم هم نبود که همین و چند چیز دیگر باعث شد رابطه سرد شود و تمام شود.
۳.
حالا انگار تماس های غیرمنتظره شده بود یک بخشی از زندگی که یکی از طرف خودم هی سراغش را میگرفت. عادت شده بود یعنی؟ نمیدانم، ولی آن کشش و میلی که حس میکردم به آن، پرشورتر از عادت بود و نیاز و شاید هم فکر میکردم که پرشورتر بود. چون کشش و میل به یک چیز، خود آن چیز که نیست. جای خالی آن چیز است و خلاءی مکنده که آدم را از چارچوب منظم زندگی اش میکشد بیرون و هوایی میکند. این دیگر فقط یک عامل مخل آسایش است که آدم را به زور مینشاند در سوگ چیزی که پرشور و سودایی و معنابخش بوده یک روزگاری در زندگانی، ولی نمیدانی دقیقا ً که تا کجا اینجور بوده، کی شده عادت، کی مزاحمت شده و اگر الان بود چی بود. همه این ها را هم که بدانی، میماند دانستن این که چرا اینطور بوده و شده و آیا امکان دیگری وجود داشته یا روند طبیعی آن بوده مثل هزار چیز کوفتی ِ دیگر که آدم زمانی دوست داشته، بعد دیگر نداشته و ...

