خبر خاصی نیست. گفتم در سالگرد ورودم به مملکت جدید یک ها بکنم به گرد و خاک در و دیوار اینجا. شد سه سال.
Thursday, August 18, 2011
Monday, May 23, 2011
نقد نقد قیصر
این نوشتار بازخوردی است برنقد فیلم "قیصر" توسط هوتن شیرازی، کارگردان، پس از پخش این فیلم که به همت کانون فیلم انجمن پرسیس در روز بیست و دوم می (دیروز) در ساختمان نیمبلهی دانشگاه کی تی اچ برگزار شد:
نقد آقای شیرازی بر فیلم "قیصر" در مجموع هوشمندانه، چندبعدی (فرم، محتوا، خاستگاه) و چالش برانگیز بود. توصیف دقیق روند پیدایش و بسط ایده ی اولیه فیلم، نقش عوامل مختلف ، محدودیتها و مشکلات حین تولید و نمایش فیلم و ضعف های منطقی و روایی فیلمنامه و ایرادهای ساختاری (از جمله عدم دقت در آرایش صحنه مطابق با سنتها و عرف جامعهی آن روز در بعضی سکانسها) نکات فراموششده ای در مورد "قیصر" بود که به خوبی تشریح شد.
بحث غلبهی فضای دوقطبی بر روایت (خوبمنها و بدمنها) هم نکته ای جالب توجه بود؛ خصوصا با درنظر داشتن اینکه "خوبها" ی داستان در عالم واقع – به رغم این که مظلوم واقع شده بودند - ، لزوما "خوب" های اجتماع نبودند و با حذف روند جانبدارانهی داستان، تفاوت ماهیتی چندانی با سه شخصیت منفی روایت نداشتند. در این که روایت کاملا درجهت دوقطبی کردن فضا و شخصیتهاست، با آقای شیرازی موافقم:
نامزد قیصر دختری است محجوب و سر به زیر و معشوقهی رحیم بدکارهی بدنام کاباره هاست؛ فرمان مردانه به نبرد می رود و با دست خالی و برادران "بد" داستان ناجوانمردانه از پشت او را میزنند،... بدری، خواهر رحیم، شاید به این دلیل حضوری جز یک نام نداشت که حضورش تاکیدی میشد بر نزدیکی دو خانواده و کلید حل مشکل به شکلی مسالمت آمیز و پرهیز از رفتن به سوی راه حلی رادیکال که به دنبال خودکشی دختر، پنچ قتل و یک مرگ دیگر را به بار بیاورد! و واقعا اگر این پنج قتل و یک مرگ نبود، ازاین اثرچه به جا میماند؟! البته فراموش نکنیم که داستان فیلم بر اساس پرونده ای واقعی بوده؛ اما بی تردید روند روایت در جهت دراماتیزه کردن اثر و به زیان ساختار منطقی آن و انطباق با واقعیات دستکاری شده و جزییات مهم بسیاری حذف شده اند.
با این وجود فکر میکنم انتظار این که سینمای آن روز ما همگام با سینمای فرانسه و امریکا باشد، کمی دور از انصاف است. سینما باید آموزگار و آموزنده باشد، اما میباید پیش از هرچیز توان ارتباط با مخاطب خود را کسب کند. نفس این اذعان که "جامعه ما قهرمان پرور و بتساز است" نشان میدهد که این رویکرد خود یکی از روزنههای ارتباط میان هنرمند و مخاطب در سرزمین ماست. اگر واقعیتهای روایت قیصر به تصویر کشیده میشد، اگر در فیلم نمایانده میشد که دست خالی به نیت قتل به مصاف سه دشمن رفتنِ فرمان چیزی جز حماقتی با نتیجهی مشخص نبود، اگر فرمان به سبک فیلم فارسیها یکباره در چارچوب در ظاهر نمیشد و "اتفاقی" ماجرا را نمیشنید و راه حلهای معقولی همچون درمیان گذاشتن موضوع نامه از طرف دایی با بزرگ خانوادهی دیگر و همراه کردن آنها با ضرورت مجازات متجاوز ارائه میشد، و بیشمار "اگر" های بسیار محتمل دیگر، آیا بیینده دیگر میتوانست جنایات قیصر را موجه و شرافتمندانه تلقی کند، لحظه لحظه با او همراه شود و همذاتپنداری کند؟ و خوب کیمیایی البته که نمیخواسته با نمایاندن این "اگر"های محتمل عناصر دراماتیزهی اثر را دور بریزد و دریچهای ارتباطی را ببندد. پرسش البته اینجاست که مرز بین استفاده از مفاهیم و فرهنگهای رایج برای جذب مخاطب و تبلیغ و ترویج آنها و فراموشی نقش فرهنگ ساز و آموزگار سینما کجاست و "قیصر" در کدام سوی ایستاده است؟
اما انتقاد من به صحبتهای آقای شیرازی طرح مباحث فرعی وحاشیههای فراوان و گاه نامرتبط در لابلای کلیت هدفمند گفتارش است که البته شاید با هدف جذب بیشتر مخاطب بوده است:
- بر اساس روایت خود ایشان، برخورد آقای منفردزاده ظاهرا دلایل شخصی بین این دو داشته و طرح مفصل و مشروح آن در جمعی که نه او امکان دفاع داشت و نه مخاطب دادههای کافی برای قضاوت رفتار طرف مقابل را، صحیح به نظر نمیرسید.
- پدوفیلی یک معضل اجتماعی و تاریخی جامعهی ایران است و تردیدی در این نیست، اما اینکه به چه علت کیمیایی هم به صرف اینکه شخصیتهایش لاتها و کلاه مخملیها بودند، میبایست به این مبحث اشاره میکرد، به خوبی تفهیم نشد. آیا مثلا ریشهی تجاوز در این روایت ضرورتا ً به معضل بچه بازی میرسید؟
- اشاره به روابط عشقی/جنسی شخصیتهای شهیر در یک گفتار تحلیلی متمرکز بر نقد فیلم، اصولا شایسته نیست مگر اینکه این اشارهها بخشی از مستندات گوینده در تایید یک نظریه در باب اثر (و نه صرفا در مورد مؤلف اثر) باشد که ارتباطی این اندازه مشهود بین موارد مطروحه و دیدگاه کلی ارائه شده توسط آقای شیرازی در باب قیصر وجود نداشت. آیا مای مخاطب بر اساس این جزییات میبایست نتیجه میگرفتیم که کیمیایی انسانی بیتعهد درقبال معشوقهی سابقش بود و پیراهندری اش برای یک تجاوز ژستی تهی بیش نبود؟ یا میبایست متوجه میشدیم که اثری چنین خوشنام برپایهی رابطهی بهروز وثوقی و اشرف امکان موفقیت و شکوفایی پیدا کرده؟...
نکات پایانی این نوشتار البته شاید پرسشهایی بود شخصی و هدف آن بیان ابهاماتی بود که بی تردید راوی پاسخهای خود را برای آن دارد و مانع از تاکید مجدد من بر ارزشهای مطرح شده در نقد موشکافانه آقای شیرازی نیست. سینمایی که از تحمیق تودهها فاصله بگیرد، واقعیات را با ابعاد پنهان از زوایای مختلف بنمایاند و روشنگر باشد و نه مخدر، نیاز و خواست امروز همهی ماست.
پ.ن.
پاسخ آقای هوتن شیرازی به ابهامات مطرح شده از صفحه ی فیس بوک این رویداد (http://www.facebook.com/event.php?eid=162995393763128):
سپاس از نقد نقدتان.....در زمانگاه نقد تمام پاسخهای نقد نقد را پیشاپیش دادم شاید صدای بلند گو خیلی بلند نبود یا زبان پارسی من مشمول مشکل به هر شکل امید که این دو نقیصه در نقد بعدی برطرف شود.در مورد گفتمان در خصوص آقای منفرد زاده اگر تاملمیفرمودید بنده این نوع رفتار را به سبب اعلام نمایندگی از جانب یک گروه فرهنگی هنری یعنی پرسیس ناشایست دیدم و در همان موقع هم با صدای بلند که فرا آوا باشد بر این نکته تاکید کردم که وقتی بنده به عنوان نماینده از جانب یک تشکل مستقل فرهنگی و هنری با ایشان تماس میگیرم انتظار برخوردی در حد نام و اعتبار این تشکل را دارم چه شناخته شده باشد و چه نباشد وقتی واژه هنر و فرهنگ را یدک میکشد فرد هنرمند موظف به حرمت گذاردن به این محتواست حالا شما با این مساله مشکلی ندارید من هوتن شیرازی دارم.
در مورد شخص خانوم شهرزاد و روابط خصوصی و موارد یاد شده در مطلب شما این که سر و دٔم گفتمان بنده در این خصوص زده شود و در این حد پایین بیاید خود امریست قابل نقد باری با توجه به همین موارد من در مورد شرایط امروز خانوم شهرزاد صحبت کردم و شخصیت زن در نوع نگاه قیسریسم و آنچه شما فرمودید امری متفاوت است.من اشارهای به رابطه اشرف و بهروز وثوقی در فیلم قیصر نکردم به اسنادی که در مورد حمایت فرح پهلوی از فیلم قیصر و آرامش در حضور دیگران انجام شده اشاره کردم که بنیاد در ارتباط با خانوم دیبا بر اساس اخباری که در اینترنت قابل دسترسیست در این امر دست داشته است،اما در خصوص رابطه بهروز وثوقی و دربار من به موضوع قدرت در کشورهای فاقد دموکراسی اشاره کردم که روابط بر ضوابط میچربد و اعلام کردم که بخش عمده ای از این نوع سینما ی معترض در دوران حکومت آقای پهلوی مدیون همین رابطه آقای وثوقی و دربار است این موضوع را نه فقط شخص من که خود جناب وثوقی در کتاب خاطرات خود به تفصیل نگاشته اند.
در مورد مسائل مطرح شده در مورد حاشیه سینما و این فیلم و این که من میخواستم مخاطب جلب نمایم،در سالنی که تعداد اشخاص مراجعه کننده برای نقد فیلم از تعداد انگشتان دو دست کمتر است میشود آب سر بالا،باری اگر این گونه برداشت شده اساسا پوزش میخواهم چون هیچ گونه دغدغهای در جذب مخاطب ندارم.
به هر صورت از نگاه شما سپاسگزارم و بهارین بهارینهها را برایتان آرزومندم.هوتن شیرازی
پ.ن.
پاسخ آقای هوتن شیرازی به ابهامات مطرح شده از صفحه ی فیس بوک این رویداد (http://www.facebook.com/event.php?eid=162995393763128):
سپاس از نقد نقدتان.....در زمانگاه نقد تمام پاسخهای نقد نقد را پیشاپیش دادم شاید صدای بلند گو خیلی بلند نبود یا زبان پارسی من مشمول مشکل به هر شکل امید که این دو نقیصه در نقد بعدی برطرف شود.در مورد گفتمان در خصوص آقای منفرد زاده اگر تاملمیفرمودید بنده این نوع رفتار را به سبب اعلام نمایندگی از جانب یک گروه فرهنگی هنری یعنی پرسیس ناشایست دیدم و در همان موقع هم با صدای بلند که فرا آوا باشد بر این نکته تاکید کردم که وقتی بنده به عنوان نماینده از جانب یک تشکل مستقل فرهنگی و هنری با ایشان تماس میگیرم انتظار برخوردی در حد نام و اعتبار این تشکل را دارم چه شناخته شده باشد و چه نباشد وقتی واژه هنر و فرهنگ را یدک میکشد فرد هنرمند موظف به حرمت گذاردن به این محتواست حالا شما با این مساله مشکلی ندارید من هوتن شیرازی دارم.
در مورد شخص خانوم شهرزاد و روابط خصوصی و موارد یاد شده در مطلب شما این که سر و دٔم گفتمان بنده در این خصوص زده شود و در این حد پایین بیاید خود امریست قابل نقد باری با توجه به همین موارد من در مورد شرایط امروز خانوم شهرزاد صحبت کردم و شخصیت زن در نوع نگاه قیسریسم و آنچه شما فرمودید امری متفاوت است.من اشارهای به رابطه اشرف و بهروز وثوقی در فیلم قیصر نکردم به اسنادی که در مورد حمایت فرح پهلوی از فیلم قیصر و آرامش در حضور دیگران انجام شده اشاره کردم که بنیاد در ارتباط با خانوم دیبا بر اساس اخباری که در اینترنت قابل دسترسیست در این امر دست داشته است،اما در خصوص رابطه بهروز وثوقی و دربار من به موضوع قدرت در کشورهای فاقد دموکراسی اشاره کردم که روابط بر ضوابط میچربد و اعلام کردم که بخش عمده ای از این نوع سینما ی معترض در دوران حکومت آقای پهلوی مدیون همین رابطه آقای وثوقی و دربار است این موضوع را نه فقط شخص من که خود جناب وثوقی در کتاب خاطرات خود به تفصیل نگاشته اند.
در مورد مسائل مطرح شده در مورد حاشیه سینما و این فیلم و این که من میخواستم مخاطب جلب نمایم،در سالنی که تعداد اشخاص مراجعه کننده برای نقد فیلم از تعداد انگشتان دو دست کمتر است میشود آب سر بالا،باری اگر این گونه برداشت شده اساسا پوزش میخواهم چون هیچ گونه دغدغهای در جذب مخاطب ندارم.
به هر صورت از نگاه شما سپاسگزارم و بهارین بهارینهها را برایتان آرزومندم.هوتن شیرازی
Friday, April 22, 2011
دو کلمبیایی بودند و یک باسکی و بعدتر دو کلمبیایی دیگر و یکی از یکی سرخوشتر. طبیعتا با هم اسپانیایی صحبت می کردند. در واقع تلاش می کردند اسپانیایی استانداردی صحبت کنند که همه بفهمند. هر از گاهی که می خواستند من هم متوجه بشوم باز فشار مضاعفی میآوردند به خودشان و سوئدی می گفتند موضوع را و من هم با فشار مضاعفی که به خودم میآوردم یک بخشهایی را سردرمیآوردم... طبعا ترجیح دادم بیشتر از تاپاس و خوراک صدف لذت ببرم و سرزندگی پیش خدمت تایلندی که اسپانیایی را که روان و راحت صحبت میکرد که هیچ، گوشه کنایههای گویشهای لاتین را هم میدانست و بیجواب نمیگذاشت.
Saturday, January 29, 2011
زار
اهل هوا كساني هستند كه گرفتار يكي از باد ها شده اند و بادها قواي مرموز و اثيري و جادويي را گويند كه همه جا هستند و مسلط بر نوع بشر. هيچ كس را ياراي مقابله با آنها نيست و آدميزاد در مقابلشان راهي جز قرباني دادن و تسليم شدن ندارد. بادها همچون آدميان مهربان يا بيرحم،كور يا بينا ، كافر يا مسلمانند.وقتي كه باد سراغ كسي رفت و او را مركب خود ساخت دير يا زود مريض و هواييش مي كند.براي رهايي از درد و رنج باد بايد پيش بابا و يا ماماي آن بادرفت.براي پائين آوردن و زير كردن باد هر بابا و يا ماما مجالس ومراسم خاصي براي بازي كردن ترتيب مي دهند و طي همين مراسم است كه بابا يا ماما باد را از بيمار بيرون مي كند. مجلسي و سفره اي و خوني و اين مراسم همان است كه باد مي خواهد و به وسيله همين هاست كه باد صاف و بينا ميشود و شخص مبتلا در جرگه اهل هوا در میآید
12ساعدی، غلامحسین، اهل هوا، ص
Wednesday, January 19, 2011
P E N U M B R A
آخرین پست هایی که در مورد موضوعات تخصصی نوشتم باعث شد خیلی جدی به شروع یک وبلاگ انگلیسی فکر کنم. نوشتن ِواژه ها و اسامی لاتین به شکل "الیور تسمان"، "بولینگر و گرومان" یا مثلا "کوپ هیمل بلاو"، "پارامتر" و "دتایل" یا برگردانِ سلیقهای واژهها و ترکیبهای تخصصی مثل "عوامل خود به خودی"، "رویکرد همگرایانه"، "ارتقای کارکرد"، "فاکتورهای زیست محیطی"و "گاترهای دفع آب" و نیز استفاده از عینِ واژهی لاتین، هیچ کدام راه حل مناسبی نیست و درمجموع متن را زشت و آشفته می کند. از طرف دیگر، از مخاطبان چنین مطالبی غالباً انتظار میرود توان خواندن متون انگلیسی را داشته باشند. درنهایت هم برای دانستن بیشتر در مورد موضوع مورد بحث باید سراغ مراجع انگلیسی رفت. پس چرا رنج بیهوده!
نام وبلاگ جدید را از همینجا وام گرفتم، آییننامهی مختصری برایش نوشتم، دستی به سر و رویش کشیدم و سردری هوا کردم و عکس و توضیحی:
نیمسایه هم همچنان میماند همینجا برای رنگ روزها، دروني ترين دلمشغوليها، حرفي براي مخاطبي دور و شكلِ مكتوبِ حسِ دروني و البته برای پیوند با زبان شیرین مادری.
Monday, November 22, 2010
آبی
شکستن تصویر ایده آل گذشته و عشق افسانهای و فاش شدنِ خیانتِ همسر، ژولی را به زمان حال و به زندگی باز میگرداند. دیدن عکسهای همسرِ مرحوم و معشوقهاش برای ژولی آسان نیست، اما شفابخش است. گذشتهی از دسترفته جلوهی خود را از دست میدهد و آینده، موسیقی و عشق، پررنگ و خواستنی میشود. بیتفاوتیِ ژولی به جهان اطراف هم البته یکسره و ناگهانی از بین نمیرود، بلکه معنایی دیگر پیدا میکند و تبدیل به بخشایش و گذشت در قبال معشوقهی همسرش میشود و او را به زندگیِ پیش رو پیوند میدهد. این پیوندِ مجدد با دنیای خارج هم بهنوبهی خود پیشتر با مقدماتی شروع میشود: ژولی که به آپارتمان جدیدی نقل مکان کرده تا همهی پیوندهای پیشین را با اطرافیان قطع کند، ناخواسته وارد رابطهای دوستانه با زن جوان طبقهی پایین میشود، به او کمک میکند و از او کمک میخواهد. ژولی بهرغم خواست خود و تلاش بسیارش نمیتواند از دنیا فاصله بگیرد؛ نیروی زندگی او را از تنهایی و خاطراتش جدا میکند و به آغوش زندگی بازمیگرداند.
Wednesday, October 20, 2010
Saturday, September 25, 2010
آشناها
تئو متولد باسک است، در اسپانیا و آلمان درس خوانده و به سوئد گریخته. خوش مشرب و سرزنده است و باسکی، اسپانیایی، آلمانی، انگلیسی، سوئدی و مقداری هم فرانسوی حرف می زند. یک پایش اینجاست و پای دیگرش شرق دور: چین و ویتنام تا تبت و هند و نپال. وقتی راجع به مسائل مورد علاقه اش صحبت می کند، خشنودی اش را با شور و هیجان فراوان بروز می دهد و وقتی مست می شود ،انگلیسی اش بیشتر از همیشه با کلمات ِمشابه و آوای سوئدی می آمیزد. مریدِ دالایی لاماست و از اسراییلی ها متنفر است. میگوید تندرفتار و بی ادب و بی ملاحظه هستند و بی تفاوت به دیگران و به همین خاطر مثلاً خیلی از مهمانخانهها در هند آنها را نمیپذیرند.
رولاند سوئدی است و بیشتر اوقات هم همینجا در استکهلم است. هنر و ادبیات سوئدی خوانده و هرازچندگاهی چیزهایی مینویسد و در دانشگاه ها و مؤسسات فرهنگی سخنرانی می کند. آخرین بار راجع به دکانستراکشن صحبت کرده بود و بارِ پیشترش در مورد نمایشنامههای انگلیسی و تأثیر آن بر ادبیات سوئدی. در اولین دیدارها که فهمید من ایرانی ام، گهگدار حرفهایی میزد در رابطه با مسلمانان و تفکراتشان شاید به کنایه. یک بار مثلا گفت امسال تابستان مردم به کرات در سواحل استکهلم ع ش ق ب ا ز ی میکنند و این احتمالا باعث خواهد شد زمستان سختی داشته باشیم! لبخندی زدم و گفتم خوب احتمالش هم هست. باید تعداد ع ش ق ب ا ز ی ها در سواحل در چندین سال متوالی اندازهگیری و با میزان سرما و بارشِ برفِ زمستان مقایسه و آنالیز شود و چه بسا که این فرضیه درست هم از آب دربیاید!
ابراهیم نیمی از اتیوپی است و نیمی از اریتره. هشت سال است که اینجاست. کمرو و کمحرف است و شغلش نظافت است. آلفونس اهل کوباست؛ با صورتی کشیده وسری تراشیده. تقریبا همیشه می خندد و هیکلش شبیه بسکتبالیست هاست.
مایک در انگلستان فقط متولد شده. پدرش نیوزلندی و مادرش سوئدی است و بیشتر عمرش را در غنا، توگو، نیجریه و تانزانیا گذرانده. انگلیسی را با طمأنینه و با ته لهجهی سوئدی ولی کمابیش فصیح صحبت میکند. سوئدی اما چندان بلد نیست. معاشرتی است و تقریبا همیشه زیر دوش و داخل سونا و رختکن مشغول صحبت با کسی است. آخرین بار یادم میآید داشت روی سکوی میانی سونای خشک با کناردستی راجع به معنای زندگی صحبت میکرد و اینکه همیشه "زندگی جای دیگری است"(1) و ضرورتی که برای انجام کاری متفاوت احساس میکرد.
__________________________________
(1) از عنوان دومین رمان میلان کوندرا - Zivot je jinde
Sunday, September 19, 2010
راستی پیش از خواب کتاب هم می شود خواند. ابداً ضرورتی نیست آدم لپ تاپش را بگذارد روی پا و در حالتی که هیچ برای ستون فقرات و مهره های پس گردنش مناسب نیست سیر آفاق و انفس کند. این را اتفاقی یادم افتاد: کشفی دوباره از دورانی که اینترنت دایل آپ بود و ساعتی و آخر شب خط ها مشغول بود و تاییدی دوباره بر این که محدودیت گاه مفید فایده هم هست.
Sunday, August 08, 2010
آنها
صحبت کردن لهستانی ها را وقتی گوش میکنم، آهنگ جمله ها، فراز و فرودِ هجاها، مکث ها و تاکیدهایشان این حس را القا میکند که دارند از یک مشکل بغرنج، غمی درونی، یک سرخوردگی، سردرگمی یا یک گرفتاری ازلی و ابدی حرف می زنند. حتی خنده های بینابینی هم کمرنگ و فروخورده و مدفون زیر سایهی همان حس و حال فراگیر است.
شاید هم این برداشت تحت تاثیر خاطرهی دهگانهی زبان اصلی است روی وی اچ اس های رنگ و رو رفتهی دست به دست کپی شده؛ فرمان ششم، دوم، هشتم، چهارم و همین طور تا آخر.
Monday, June 14, 2010
آموزه
گهگاه محتاج کلیشهای ترین کلیشهها میشویم و ناگزیر از این که آنها را تک به تک و به کلیشهای ترین صورتها جایی دنبال هم ردیف کنیم و حتی پیش رو، بالای میز بچسسبانیم و مداوم به ناخودآگاهِ خود اماله کنیم. گاهی برای این که کم نیاوریم باید مسائل را ساده کنیم در حد رمانهای عشقی و درامهای آب دوغ خیاری. اضافهها را دور بریزیم، دو سر داستان زندگی را با سیم به هم وصل کنیم و به سهل الوصولترین شیوهی ممکن لبخند بزنیم. همین.
Friday, June 04, 2010
مساله
"هی" سلام عادی و "شنا" سلام صمیمی است. اما این جا عموما من به هرکس میگویم "هی" جواب میدهد "شنا" و در جوابِ "شنا" هم خیلی مواقع "هی" می شنوم. اول فکر کردم کاربرد گفتاری این دو واژه را درست نفهمیده ام و باید یک مروری یا سؤالی بکنم. بعد اما یادم آمد که همین مشکل را با "های" و "هلو" (به کسرِ ها) هم کمابیش داشته ام.
خوب پس مشکل درکِ واژگان نیست. مساله شاید این است که هیچوقت تشخیص نداده ام با چه کسی صمیمی هستم و با کی نه و کی با من الان صمیمی است و برعکس. معضل کمی هم نیست پس علی الحساب.
Thursday, May 20, 2010
گزارش
کلاسهای اس اف ای هم سرانجام با "صبح به خیر" دختر زیبای افغان و گپی کوتاه در پاسخ سلامِ سوئدی احمقانهی من در آسانسورِ مؤسسه و اطلاع از قبولی در آزمون با حدود نود درصدِ نمره در اتاقِ گونار به پایان رسید.
خداحافظ بعد از ظهرها و شامگاههای کشدارِ گلوبن!
خداحافظ بعد از ظهرها و شامگاههای کشدارِ گلوبن!
Wednesday, May 12, 2010
آقای همکار یک چیزهایی می گوید که می فهمم و یک چیزهایی هم می گوید که نمی فهمم. ولی خوشبختانه ایشان استثنائا انگلیسی چندانی نمی دانند یا خیلی راغب نیستند به انگلیسی صحبت کردن. سرجمع مقصود هم را می فهمیم. وقتِ فیکا گنگ و گیج می زنم؛ نه فقط به خاطر کم زبان دانی که همچنین به این دلیل که موضوع صحبت عموما می رود سمتِ درصدِ سودِ وامِ خریدِ ملک و این چیزها یا چند و چونِ تورهای قبرس و اسپانیا و الخ که من نه فعلا با این چیزهایش سر و کار دارم نه با آن چیزها. آخرین موضوع مطروحه پوستِ خوب برنزهشدهی خانوم همکار بود به علت خاکسترِ آتشفشان و طولانی شدنِ تعطیلاتِ او... با این وجود هر دفعه میروم چون به قول شاعر"فیکا به از نکردنِ آن خاصه در بهار".
Subscribe to:
Posts (Atom)

