Friday, April 22, 2011
Saturday, January 29, 2011
زار
اهل هوا كساني هستند كه گرفتار يكي از باد ها شده اند و بادها قواي مرموز و اثيري و جادويي را گويند كه همه جا هستند و مسلط بر نوع بشر. هيچ كس را ياراي مقابله با آنها نيست و آدميزاد در مقابلشان راهي جز قرباني دادن و تسليم شدن ندارد. بادها همچون آدميان مهربان يا بيرحم،كور يا بينا ، كافر يا مسلمانند.وقتي كه باد سراغ كسي رفت و او را مركب خود ساخت دير يا زود مريض و هواييش مي كند.براي رهايي از درد و رنج باد بايد پيش بابا و يا ماماي آن بادرفت.براي پائين آوردن و زير كردن باد هر بابا و يا ماما مجالس ومراسم خاصي براي بازي كردن ترتيب مي دهند و طي همين مراسم است كه بابا يا ماما باد را از بيمار بيرون مي كند. مجلسي و سفره اي و خوني و اين مراسم همان است كه باد مي خواهد و به وسيله همين هاست كه باد صاف و بينا ميشود و شخص مبتلا در جرگه اهل هوا در میآید
12ساعدی، غلامحسین، اهل هوا، ص
Wednesday, January 19, 2011
P E N U M B R A
آخرین پست هایی که در مورد موضوعات تخصصی نوشتم باعث شد خیلی جدی به شروع یک وبلاگ انگلیسی فکر کنم. نوشتن ِواژه ها و اسامی لاتین به شکل "الیور تسمان"، "بولینگر و گرومان" یا مثلا "کوپ هیمل بلاو"، "پارامتر" و "دتایل" یا برگردانِ سلیقهای واژهها و ترکیبهای تخصصی مثل "عوامل خود به خودی"، "رویکرد همگرایانه"، "ارتقای کارکرد"، "فاکتورهای زیست محیطی"و "گاترهای دفع آب" و نیز استفاده از عینِ واژهی لاتین، هیچ کدام راه حل مناسبی نیست و درمجموع متن را زشت و آشفته می کند. از طرف دیگر، از مخاطبان چنین مطالبی غالباً انتظار میرود توان خواندن متون انگلیسی را داشته باشند. درنهایت هم برای دانستن بیشتر در مورد موضوع مورد بحث باید سراغ مراجع انگلیسی رفت. پس چرا رنج بیهوده!
Monday, November 22, 2010
آبی
Wednesday, October 20, 2010
Saturday, September 25, 2010
آشناها
Sunday, September 19, 2010
Sunday, August 08, 2010
آنها
Monday, June 14, 2010
آموزه
Friday, June 04, 2010
مساله
Thursday, May 20, 2010
گزارش
خداحافظ بعد از ظهرها و شامگاههای کشدارِ گلوبن!
Wednesday, May 12, 2010
آقای همکار یک چیزهایی می گوید که می فهمم و یک چیزهایی هم می گوید که نمی فهمم. ولی خوشبختانه ایشان استثنائا انگلیسی چندانی نمی دانند یا خیلی راغب نیستند به انگلیسی صحبت کردن. سرجمع مقصود هم را می فهمیم. وقتِ فیکا گنگ و گیج می زنم؛ نه فقط به خاطر کم زبان دانی که همچنین به این دلیل که موضوع صحبت عموما می رود سمتِ درصدِ سودِ وامِ خریدِ ملک و این چیزها یا چند و چونِ تورهای قبرس و اسپانیا و الخ که من نه فعلا با این چیزهایش سر و کار دارم نه با آن چیزها. آخرین موضوع مطروحه پوستِ خوب برنزهشدهی خانوم همکار بود به علت خاکسترِ آتشفشان و طولانی شدنِ تعطیلاتِ او... با این وجود هر دفعه میروم چون به قول شاعر"فیکا به از نکردنِ آن خاصه در بهار".
Wednesday, March 31, 2010
Mina första två svenska dikter
این دو قطعه از همان هاست که آدم سالها بعد نگاهشان می کند و خجالت می کشد. من که کلا شعر فارسی گفتن هم مورمورم می کند. خوب اینها هم تکلیف مدرسه بودند، معذورم!
Tjäna kära snögubbe!
Hur tålamodigt står du där
Det blir kalt, du står still
Vinden blåser, du står still
Farmorn dör, du står still
Du är endast rörd när våren kommer
Är du så oberörd
Eller så fruktansvärt trofast?
Farbror Adolf är en hjälte
För sina barn och för sin fru
Du kan fråga alla i staden
Om det här om tvivlar du
Vaknar snart och sover sent
Så spännande är det helt ju
Farbror Adolf är så älskad
Av alla som bor i denna stad
Han är en hjälte utan häst
Hans liv är klart rad på rad
Varför då exakt är han så berömd?
Fråga mig är du intresserad!


