Sunday, December 30, 2007

دلبرکان،محبوبه ها و روسپیان سودازده‌

بااین حال وقتی صبح نودسالگیم در رختخواب ِ نازک اندام، زنده بیدار شدم این فکر دلپذیر از خاطرم گذشت که ای کاش زندگی چیزی نبود که مثل رود گل آلود ِ هراکلیت بگذرد، بلکه فرصت نادری بود تا در ماهیتابه از این رو به آن رو شویم و طرف دیگرمان هم تا نود سال دیگر سرخ می شد...
*****

این کلام از زبان شخص اول ِ رمان ِ مارکزالبته تبریک کریسمس نیست؛ ولی دست کم به مناسبت کریسمس می‌تواند باشد:
اگر در این دنیا از چیزی متنفر باشم، جشن هایی است که در آن ها مردم می‌گریند چون شادند. آتش بازی، آوازهای دسته جمعی احمقانه و گل های کاغذی که هیچ ربطی به کودکی که دوهزار سال پیش در اصطبلی محقر به دنیا آمد ندارد.
«خاطرات روسپیان سودازده‌ی من»، «خاطرات دلبرکان غمگین من» یا - فرق نمی‌کند - همین آخرین رمان مارکز که جایزه‌ی مطرح‌ترین مترجم سال را نصیب امیرحسین فطانت کرد، برای من یادآور «گرگ بیابان» ِ هرمان هسه است. گرگ بیابان را من معنوی ترین رمان عصر حاضر می‌دانم. معنویت در آن اثر نیز همانند رمان مارکز با عناصری تعریف شده که غالبا ً مصادیق فساد اخلاقی به شمار می‌آیند و اتفاقا ً ارزش منحصر به فرد این دو اثر در آن است که مرز اخلاق و معنویت را تبیین و تفاوت این دو مقوله را شفاف می‌کنند.
«خاطرات روسپیان سودازده‌ی من» شعرگونه و موجز است و درمورد آن نمی‌توان بسیار سخن گفت‌. طنازی‌های فرزانه واری از این دست دارد:
یادم افتاد که یکی از قشنگی های پیری اغواگری های دوستان جوانی است که فکر می کنند ما خارج از سرویسیم.
و ردپای تکیه کلام‌های به یادماندنی ِ عاقله زن‌های «صدسال تنهایی» نیز در آن دیده می‌شود:
«ای عاقله مرد محزون من! می ری دو ماه گم می شی بعد برمیگردی و یک چیز رویایی می خوای.»

Tuesday, December 25, 2007

همسفر

با افتخار اعلام می‌دارم همسفر کریسمس رییس جمهور فرانسه را، من چهار سال پیش در همین مکان - در نیمسایه یعنی - به جهانیان معرفی کرده بودم :

پ.ن. یکی از پیوندهای صفحه‌ی چهار سال پیشم آینه بود. جای زیبایی است.
این چند خط را هم در این‌جا نقل قول می کنم از آن‌جا:

ما را به خاطر بیاور
ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم
شور عشق در سینه داشتیم و
پیش از آن که عاشق شویم
سینه به خاک سپرده... مردیم
ما را به خاطر بیاور
ما را که سینه سرخانی خنیاگر بودیم
و ده به ده
نه در آسمان و نه در کوهسار و نه بر شاخسار
که در بازار
پیش از آن که آوازه خوان شویم
جان واسپردیم.

Thursday, December 13, 2007

مرکز همایش‌های بیمارستان رضوی

امروز رفتم دیدن دکتر فلامکی در همان دفتر قدیمی هفت تیر جنب خانه اش. دو روز پیش هم دانشکده مسعود زین الدین را دیدم و دوستان و اساتید قدیم: درودگر، حجت، بحرینی، محمودی، آیوازیان،... دانشکده حالش خوب بود، اما دانشگاه شلوغ بود و بی سروسامان. روز خوبی بود سرجمع.
*****

بنای مرکزهمایش‌های بیمارستان فوق تخصصی رضوی پیش از هر چیز واجد ارزش‌هایی نمادین است. این بنا می باید از یک سو در تعامل و تناسب با بنای موجود بیمارستان رضوی و اراضی پیرامون آن شکل گیرد و ازدیگر سو، مفاهیم کارکردی ونمادین درونی خود و معانی برآمده از زادگاه جغرافیایی ، بستر تاریخی و اجتماعی و پیشینه ی فرهنگی منطقه را متبلور کند.
« نقوش گره سازی زمینه ی کـُند سرمه دان» زینت بخش ِ ایوان طلای ناصری واقع در صحن نوی بارگاه رضوی است. طرح هند سی این الگو که واحد پایه ی آن مجموعه ای ازصورتهای پنج ضلعی وبادبادکی پیرامون شمسه ای ده پـَر است، مبنای طرح حاضر می باشد. جایگزینی شبکه های شطرنجی ِ معمول با این الگوی هندسی علاوه بر فراهم آوردن قابلیت پیش ساختگی و مدولاسیون، بنا را - در ذات و معنا- واجد ارزش‌های نمادینی می کند که ریشه در سنت های بصری ِ هنر ِ ایران زمین دارد. به علاوه، اجزای دانه درشت ِ این الگو پاسخگوی الزامات کارکردی بنای مرکزهمایش است.
احجام برآمده از« الگوی کند سرمه دان» در ضلع شمالی با مجموعه ای از احجام راست گوشه در هم می آمیزد. بخش جنوبی، تالارهای اصلی وبخش شمالی سالن‌های گردهمایی ِ خردتر را در خود جای می‌دهد. بخش جنوبی از بطن خود برآمده است؛ توده‌ی شمالی اما با احجام موجود بنای بیمارستان هم آوایی می کند. ترکیب و تداخل متقارن ساختار بخش نخست با احجام ثانوی و انطباق راستای طولی مکعب‌ها با یکی از امتدادهای ده گانه‌ی شمسه‌ی مرکزی، عامل اتصال این دو صورت ِ متفاوت در قالب بنای مرکزهمایش است.
در ادامه‌ی فرآیند شکل گیری حجم اثر از درون به بیرون، شمسه ی مرکزی در حوزه ی بیرونی بنا نیز پیشروی می کند و با تکرار و چرخش، شمسه‌ی ثانوی بیست گوشه‌‌ای راپیرامون بنا پدید می آورد که مبنای طرح معابر پیرامونی و گذر نمایشگاهی شمالی است. هندسه ی گره سازی در فضای سبز واسط میان مرکز همایش‌ها وبیمارستان تخصصی و در سطوح مجاور محور ورودی شرقی نیز به شکل محدود تسری یافته تا پیوندی میان این دو باشد.گذر یاد شده و کرانه‌ی شمالی بنا حدود محوطه‌ی مشجری را تعریف می کنند که به واسطه‌ی اختلاف ارتفاع با اراضی پیرامونی واجد کیفیت‌های فضایی مطلوبی چون خصوصیت ومحرمیت است. رویکردهای « بهره گیری از طبیعت» و «اختلاف ارتفاع با پیرامون» که مبانی آفرینش « گودال باغچه» درپیشینه‌ی معماری ایرانی بوده است، در این طرح نیز مد نظر بوده.



.................................................................................

Saturday, December 08, 2007

نظربازی

باتوجه به گله و شکایت‌های به‌جای دوستان، سیستم کامنتینگ «هالوسکن» را راه انداختم. کامنتینگ بلاگ سپات هم فعال است هنوز. از این یکی که مطمئن شدم آن یکی را حذف می‌کنم. پس تا آن موقع در پایینی مرقوم بفرمایید لطفا ً.
متشکرم!

Thursday, November 29, 2007

جانور

پشت برف... پس ِ گرفتگی هوا... تلاشی کور... گریختن از آغوش متجاوز... التهابی تحمل ناپذیر میان پاهایت... دستی در گریبانت به دریدن مشغول... آتشی در ذهنت برافروخته از اشتیاق رها بودن... آویختن در سنگر ِ وحشی اش... گذشتن لبی آرام بر شانه ای که می‌توان گاز گرفت... قطره اشکی متلاشی بر سینه ات... پلکی به رویا گشوده از تماشا آسوده... آوازی سراسیمه از شادمانگی تقدیمی... تنشی که روحت را از پرواز سیراب می‌کند. آتشی که با این بازی‌ها فرو نمی‌نشیند... سگی که در بدنت « جانور» را زنده نگاه می‌دارد... وحشی ِ من! وحشی ِ من!
این یکی از بی‌شمار «آف‌لاین» های امیر رضایی است که یکی دو سالی است در انتظار پاسخ دوستان «سند تو آل» می‌کند. پاسخ ِ دیرهنگام من به او بازگویی این یکی است که نصاویری زنده و تکان دهنده دارد. شاعرش نمی‌دانم خودش باشد یا کس ِ دیگری....
پ.ن. راستی «آف لاین» و « سند تو آل» جایگزین فارسی دارند؟

Monday, November 26, 2007

خلاقیت - معماری

فراخوان‌های معماری وبلاگ‌ها را سرجمع پدیده‌ی مثبتی می‌دانم: چارچوبی است برای هدفدار نوشتن در باب مفاهیم پایه‌ی معماری، نرمشی‌است برای ذهن و در عین حال یک حرکت جمعی نیز هست؛ این آخری دقیقا ً همان چیزی است که به رغم ضرورت حرفه‌ای، کمبود آن در فضای معماری کشور همیشه محسوس بوده است.
این بار محمدرضا شیرازی در «طرح سوم» ضیافتی ترتیب داده برای نوشتن در باب « خلاقیت - معماری»...

معماری هنری است دست به عصا و محافظه کار. الزامات اقتصادی، عملکردی و تکنولوژیک همواره این حرفه را مقید و محدود کرده. هرچند الزامات یاد شده کم و بیش در فرآیند خلق دیگر گونه‌های آثار هنری نیز تاثیرگذارند، اما ابعاد فیزیکی، هزینه‌ها و تعداد عوامل اجرایی حاضر در شکل‌گیری یک اثر معماری در مقایسه با دیگر رسته‌های هنر بسیار گسترده تر است و- در نتیجه - مطالعات، ملاحظات و رعایت قید و بندهای سخت‌گیرانه و دشواری را ایجاب می‌کند که میزان تاثیر آن بر ماهیت بنای ساخته شده از هر مقوله‌ی خلاقانه‌ی دیگری فراتر است.
هر اثر هنری در چارچوب قواعد و قوانینی شکل می‌گیرد که ریشه در زمان و مکان آفرینش اثر و اصول حرفه‌ای معماری دارد. هنرمند ِ معمار پاره ای از این قوانین را می‌پذیرد و در طرح بنا لحاظ می‌کند و برخی را نیز به چالش می‌کشد و با طرح استدلال و بیان سلسله مراتب ِ اولویت‌های ذهنی اش، از آن‌ها عبور می‌کند. از این‌جا به بعد معمار، «چیزی» به چارچوب موجود «می‌افزاید» و افزون بر تامین خواسته‌های پیش فرض ِ طرح، « قابلیت‌ها»ی جدیدی را نیز در بطن اثر می‌آفریند که حاصل تجربه، شهود و اندوخته‌ها و گرایش‌های شخصی اوست. در واقع، این «افزودنی‌ها» همان مصداق «خلاقیت» ِ نهفته در بطن اثر معماری است.
میزان ارزش هنری یا فنی و سودمندی رویکردهای خلاقانه‌ی معمار در خلق یک بناست که حیطه‌ی اختیار او را در ترجیح و اولویت دادن ِ این رویکردها بر ویژگی‌های پیش‌خواسته تعیین می‌کند. وزن و اعتبار ِ نوآوری‌های معمار می‌تواند به او توان درهم شکستن ِ الگوهای کهن، تعریف نظمی جدید بر پایه‌ی منطق ِ زمان و مکان و موضوع ِ اثر و توجیه کارفرما، کاربر و دیگر افرادی را اعطا کند که هر یک به‌گونه ای در تصمیم‌گیری های آتی، حضور و مشارکت دارند. غالبا ً این عده از دیدگاه‌هایی محافظه کارانه و برمبنای تجارب قبلی و پیش‌فرض‌های ذهنی خود درمورد اثر معماری آتی می‌اندیشند و ترس‌ها، محدودیت‌ها و قواعدی که بر ذهن مآل اندیش آن‌ها سنگینی می‌کند، لزوما ً بر پایه‌ی واقعیت‌های خارجی نیست. بنیادی‌ترین مسؤولیت اجتماعی معمار در آغاز فرایند خلق یک اثر معماری، ترسیم چشم اندازی جامع و جذاب از امتیازاتی است که پیگیری روندی خلاقانه - و در عین حال عقلایی و نظام‌مند - به محصول نهایی اعطا می‌کند. معمار موظف است با تطمیع کارفرما و کاربر، آن‌ها را به سمت اتخاذ رویکردی خلاقانه در قبال اثر در مراحل مختلف ِ طرح و ساخت سوق دهد. میزان نیروی ذهنی، اندوخته‌ی علمی و توان ِ معمار در برقراری تعادل میان «نوآوری» و «نظام‌مندی» اثر، ابعاد موفقیت یا شکست او را در این راه تعیین می‌کند.

Tuesday, November 20, 2007

بی‌نوایان

یک جایی مثل بنگلادش را وقتی بعد از سیل نشان می‌دهند، آدم هیچ‌وقت نمی‌تواند بفهمد این‌ها وضع‌شان دقیقا ً چه‌قدر بدتر شده!

Saturday, November 17, 2007

خانه

عجالتا ً به بهانه‌ی فراخوان مهندس رفیعی در باب خانه می‌نویسم و بعدتر از طرح مرکز همایش بیمارستان رضوی صحبت می‌کنم که بامداد شنبه سیزده شیت آن از تنور درآمد و آخر این هفته می‌رود مشهد برای تحویل به دفتر مسابقه...

واژه‌ی «خانه» چنان بار معنایی گسترده، پس زمینه‌ی ذهنی عمیق و بار عاطفی کمرشکنی دارد که نگاه کردن و سخن راندن از آن از دیدگاه صرف معماری بسیار دشوار است. واژه‌ی «خانه» تداعی‌کننده‌ی حریم و مامنی است که کیفیت «داخل» و «خارج» آن به نسبت دیگر اماکن ساخته‌ی دست بشر تفاوت به مراتب بیشتری دارد. شما صبح که از «خانه» بیرون می‌روید تا شب که به «خانه» باز می‌گردید، کل این زمان را «خارج» از «خانه» بوده اید، هرچند که در طول این مدت به اداره، دندانپزشکی، فرودگاه، رستوران، فروشگاه یا هرگونه‌ی دیگری از بناهای ساخت بشر «وارد» و از آن «خارج» شده‌باشید.به نظر من این وجه تمایز می‌تواند نقطه‌ی آغازین مناسبی برای درک کیفیت فضایی منحصر به فرد «خانه» و اندیشیدن به آن از دیدگاه معمارانه باشد: «خانه» بنایی است برای «آرامیدن» در «درون» آن و از آن به مقصد «بیرون» و اجتماع خارج شدن و باز، «بازگشتن» به آن برای «آرامیدن».

Monday, November 05, 2007

قلپ قلپ قلپ

در حال حاضر، آرزویی جز دیدن غروب آفتاب شامگاه بیستم آبان هشتاد و شش ندارم؛ داستان مکرر مسابقه و شارت است... این جا را هم اگر بببینید تصدیق می کنید که هنر فقط نزد ایرانیان است و بس؛ خواه همین جا در مهد هنر باشد یا در کرانه ی تاریک و روشن اسکاندیناوی:

Tuesday, October 16, 2007

زیتون، چراغ قرمز و ماحصل وب‌گردی‌های امشب

« چراغ قرمز» های ما می‌تواند ماکت ِ کوچک ِ « فقدان امنیت روانی» در جامعه‌ی امروز باشد:
شماره‌انداز آن قرار است « دقیقا ً» زمان باز یا بسته شدن راه را نشان دهد تا ما بر مبنای آن عکس‌العمل نشان دهیم. اما جهش‌های جادویی اعداد گاه باعث می‌شود مثلا ً انبوهی از رانندگان شتابزده پس از طی ِ ماراتون ِ رسیدن به چهارراه، متوجه شوند که نیازی به آن همه شتاب نبوده و چراغ، یک دقیقه‌ی دیگر هم بر روی عدد چهار خواهد ماند؛ یا این‌ که برعکس، تبدیل ِ ناگهانی ِ عدد ِ سبزرنگ ِ چهل ثانیه به چراغ قرمز و سد کردن ِ راه، آرامش آدم را به هم می‌زند...
این‌جا، خیلی از شاخص‌ها که قرار است «دقیق» باشد و «مطمئن» با همان سرعت و بی هیچ هشداری دگرگون می‌شود و تصمیم‌ها و کوشش‌های من و تو را نقش بر آب می‌کند.
********
خوب من خیلی دوست دارم «دفترچه‌ی خاطرات طلایی» ِ هم‌وطنم «دوریس لیسینگ»، «زشتی» ِ «امبرتو اکو» و متن کامل و بی‌سانسور همه‌ی رمان‌های «کوندرا» را - و نه فقط «آهستگی» آن هم روی مانیتور-را به فارسی و بی دردسر بخوانم و «اولیس» ِ «جویس» را هم درحد سوادم ورق بزنم.
البته همین الان که دارم می نویسم هم به‌شدت احساس ِ زیاده‌خواهی می‌کنم وقتی پای اولویت در میان باشد!
این جمله‌ی لیسینگ (برنده‌ی جایزه‌ی نوبل) را در مذمت فمینیسم بخوانیم تا متوجه شویم دنیای فکری ایشان هیچ‌گاه هیچ سنخیتی با حال و هوای زادگاه‌شان نداشته‌است:
احمق ترین، بی‌سوادترین و کثیف‌ترین زن می‌تواند بهترین، مهربان ترین و باهوش ترین مرد را تحقیر کند و هیچ‌کس هم اعتراضی نمی‌کند.

این‌جا هم گفتاری است در نکوهش قشر روشن‌فکراز زبان «دکتر صادق زیباکلام»:
مثالي مي زنم هرچند متاسفم که اين مثال را مي زنم چون معنايي که از آن در مي آيد اين است که من خودم را روشنفکر مي دانم در حالي که به پير به پيغمبر من خودم را روشنفکر نمي دانم، سال 1377 و 1378 جرياني در دوم خردادي ها به وجود آمد آن هم کوبيدن هاشمي رفسنجاني بود، من با تمام وجود در مقابل اين جريان ايستادم و کم و بيش تنها کسي بودم که چنين کردم. اين يعني روشنفکر، يعني آن زمان گفتم زدن هاشمي رفسنجاني درست نيست.
پرسش یک: من که نفهمیدم. شما آیا فهمیدید دکتر بالاخره خودشان را روشنفکر به حساب آوردند یا نه؟
پرسش دو: پس از پاسخ دادن به پرسش یک و آگاهی از مصداق «روشنفکر» از نگاه دکتر حالا بگویید موافق هستید با نظر ایشان که روشنفکر ایرانی مغرور و پرافاده است یا خیر؟
********
برای این‌که همه‌اش گله و شکایت نباشد اضافه کنم که این سایت «رادیو زمانه» - که گه‌گاه مقاله‌ها و مصاحبه‌های سطحی هم دارد البته – جای خوبی است سرجمع. من خودم عموما ً از دستچین ِ «هفتان» می‌رسم به آن‌جا. توصیف زیبای سهراب سپهری را از زبان مرتضا ممیز از همان‌جا نقل قول می‌کنم:
وقتی او را شناختم، او را یک نقاش دیدم. این به معنای تخطئه‌ کار شاعری او نیست، چرا که وقتی شعرهای او را می‌خوانید آنقدر تصویری ، خوانا و دیدنی است که انگار تابلویی را با لحن بسیار زیبا توصیف می‌کنیم. به طور کلی، وقتی در هر رشته از هنر به پختگی برسیم، به شاعری در آن هنر می‌پردازیم. چیزی که بیشتر در کارهای سپهری، چه شعری و چه نقاشی وجود دارد، سادگی آنهاست. سادگی به معنای بی‌تکلفی. به معنی وارستگی. به معنی کل مضامین.
********
این‌جا خبر خوبی است از کاخ نیاوران و این‌جا هم خبر خوبی است برای من و «کوندرا» دوستان؛
یک وصف‌الحال مختصر و مفید هم عرض کنم: اگر یک « مرز معصومیت حرفه‌ای» وجود داشته باشد برای هرکسی، من فکر می‌کنم الان همان‌جاهای زندگی حرفه‌ای ام باشم. حالا اگر مطمئن شدم رد شده‌ام از آن، خبر می‌دهم؛ شاید هم خبر ندهم البته.
********
زیتون را اگر بخواهم توصیف کنم می‌گویم « رنگین‌کمان ِ مزه‌ها» ست. شمالش را شما بروید و زیتونش را من می‌خورم، قبول!

Friday, October 12, 2007

ببین دیازپام ده خورانده‌اند خلق را!


بعضی دور ِ همی‌های گاه‌به ‍‌گاه بدون شیش و‌ هشت جوش نمی خورد؛ برای تنهایی، در طول مسیر، در جمع های دوستانه و درپس زمینه‌ی کاراما صدای شجریان، شهرام ناظری، دلکش، هنگامه اخوان،... یا از مقوله ای دیگر صدای ماندگار فرهاد، فریدون فروغی و از آن‌ور ِ آبی‌ها هم بوچلی، پاواروتی، بایز، مک کنیت، کریس دی برگ، لاوسانگ‌ها و الدسانگ‌های لاتین را می پسندم. خوب، این پیش زمینه را در باب سلیقه‌ی موسیقیایی‌ام پیش کشیدم تا توصیه ام رو به آن‌هایی باشد که تا این‌جایش را‌ پسندیده‌اند.

همه‌ی این‌هایی که گفتم، خوب، حس و حال خوبی دارند و روان را نوازش می کنند و چند گامی آدم را از محیط روزمره‌ی پیرامون بالاتر می‌برند؛ کارهای « محسن نامجو» اما همان حس و حال خوشایند را دارد، بدون این‌که از حال و روز امروز جدایت کند و به زمان و مکانی دیگر ببردت. نامجو دیوانگی‌های فروخورده‌‌ی ناشی از ناملایمات زندگی نسل ما را در صدا و کلام و آوای ساز موسیقی‌اش «‌فریاد» می‌کند؛ «‌فریاد»ی که چون از دل برمی‌آید، دل‌آزار نیست.

خلاصه این‌که موسیقی تلفیقی نامجو مانند افتخاری ریاکارانه نیست، مانند موسیقی بسیاری از گروه‌های پاپ داخلی پادرهوا (هرچند گوش‌نواز) نیست و همچون آریان و رضا صادقی و ... سست و کاغذی و بی‌چارچوب نیست و منهای پاره‌ای از کارهایش – که مشخصا ً تجربی و ماجراجویانه است - ، در اوج نوآوری و طنازی، هم‌چنان قوام و انسجامی گوش‌نواز دارد.

پ.ن. این‌ها که گفتم همه برداشت‌هایی حسی و تاحدودی سلیقه‌ای بود. توجیه تکنیکی آثار نامجو را هم بهتر است در کلیپی که سامان سالور ساخته از زبان خودش بشنوید. برای من البته این کلیپ به‌لحاظ دید نوستالژیک‌اش به دانشگاه تهران و خیابان انقلاب و پیرامونش جذابیتی دوچندان داشت.

Thursday, October 04, 2007

چهار

از یکی از صحنه های همان فیلم « آخرالزمان» آقای مل گیبسون شروع می کنم: زنان و مردان دهکده‌ی غارت‌شده را در شهر روی سکوی برده فروشی به حراج گذاشته اند. شهری ها این بخت برگشته ها را برانداز می کنند و خوب ها را به بیگاری به جاهای خوب می‌برند و بی‌مصرف‌ها را رها می‌کنند در فلاکت.
پیشاپیش بگویم که کمی دارم اغراق می‌کنم و البته در مثل هم مناقشه نیست؛ اما وضعیت امروز ایرانیان مهاجر شبیه همان بازار شده است. ما که در راه رسیدن به زندگی آرام و بی‌دغدغه، در زمره‌ی شکست‌خوردگان گیتی هستیم، برای برخورداری از گوشه ای آرام و انسانی از جهان پهناور ناچاریم داشته‌های‌مان را در این بازار و آن سرا فرادست بگیریم؛ تا که قبول افتد و چه در نظر آید! کسی مال و منالش را الم می‌کند و دیگری دانش و تجارب‌اش را...
پیمان هوشمندزاده هم یک بار گفته بود:«... عاشقي كه هيچ، بچه بازي هم كه امتياز ندارد، !»

Sunday, September 16, 2007

یک دو سه

اول، چند کلامی از برداشت شخصی ام درباره ی سه فیلم:





«آخرالزمان» ِ «مل گیبسون» معجونی کم مایه بود از خون و کشتار و آزار ِ «خوب ها» توسط «بدها» و صحنه های تعقیب و گریز بسیار کشدار با چاشنی جلوه های ویژه ی گیرا و پرکار و زوایای فوق العاده ی دوربین که البته چیزی به بار معنایی فیلم اضافه نمی کرد.



«شاه پر» ِ «جوفری راش» گذاری بود در اوایل دوران روشنگری اروپا: یک مرکز درمانی نوین که تبدیل شده به مرکز نشر افکار انحرافی «مارکی دو ساد» در قالب رمان های ادبی مستهجن. باوجود حال و هوای اغراق آمیز و ترفندهای هالیوودی، بیان تصویری ِ منشاء ِ نوعی گرایش ادبی ( ادبیات کثیف) و تشکیک در تابوهای اخلاق جنسی جامعه باعث جذابیت این اثر می شود. بعدها، نویسندگانی چون «ژرژ باتای» این سبک را پیگیری کرده و آثاری خلق می کنند که برخی از آنها همچون « داستان چشم» در شمار برترین رمان های ادبی جهان قرار می گیرد. نویسندگان این آثار اعتقاد دارند بیان و نمایش خصوصی ترین و کثیف ترین ابعاد زندگی جنسی انسان، بدون پرده پوشی و با استفاده از رکیک ترین واژه هایی که در زبان عامه برای اشاره به اعضا و اعمال جنسی استفاده می شود، در کنار گرایش های فکری متعالی، قطعه ای غیر قابل چشم پوشی از پازل شناخت آدمی است.


روح گویا»ی «میلوش فورمن» هم فیلمی خوش ساخت بود که به موازات نمایش دوره ای از زندگی نقاش اسپانیایی، «فرانسیسکو گویا»، برهه ای از تاریخ اروپا و آخرین وقایع بازمانده از دوران تفتیش عقاید را بی طرفانه به تصویر می کشید.
جذابیت این اثر برای من به خصوص از آن جهت بود که در ورای وقایع تاریخی، ضعف های بشری و ظلم ناشی از زیاده خواهی انسان در آن به خوبی بیان می شود. باوجود این که «فرانسیسکو گویا» از آغاز تا پایان شخصیتی است موجه و نیک رفتار، « پدر لورنزو» در جایی موقعیت او را به شدت به چالش می کشد: « لورنزو» معتقد است «گویا» شبیه روسپیانی است که هنر خود را به هر آن کس که در رأس قدرت است می فروشند و زندگی خود را می گذرانند؛ حال آن که او- لورنزو-، پس از آگاهی از فساد کلیسای اسپانیا و گریز ِ ناگزیر به فرانسه و مطالعه ی آثار کانت و دکارت، راه خود را یافته است و دیگر به خدمت ظالمان تن نمی دهد.
طرفه آن که لورنزو با پایمردی بر عقاید خود و اجتناب از پذیرش سلطه ی دوباره ی کلیسای اسپانیا و تسلیم به طناب دار، آزادگی خود را ثابت می کند و ما را در این شک و تردید رها می کند که آیا لورنزویی که به دختری معصوم و دربند تجاوز می کند و مسؤولیت آینده ی فرزند خود را تقبل نمی کند و در عین حال آزاده هم هست، موجه تر است یا فرانسیسکو که در عین نیک سیرتی و تلاش بی پایان برای نمایش صادقانه ی بیدادهای زمان خود در آثارش، به ناگزیر همواره از کیسه ی حاکمان وقت ارتزاق می کند.


**********
سر ِ آخر هم مختصری از حال و احوال شخصی ام: بهارک را دیدم که کلی چیزهای جالب از زندگی اش در غربت برایم گفت؛ با کلیات بناهای « پارک آبی پرند » کلنجار می روم؛ شب ها را با آدم های غربت زده ی « همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها» (نوشته ی رضا قاسمی) سر می کنم و درکل، احساس می کنم در وضعیت راکدی هستم که اتفاقی باید آن را دگرگون کند.
ضمنا ً، این گل های مریم روی میز بوی فوق العاده ای دارند.

Wednesday, September 12, 2007

روایت

شب، آرامش، پایان، سکوت، آوا، اندوه، پرسش، رویا، راوی، روایت: تکه پاره های ذهن راوی درمانده از روایت رویایی ناتمام.

Tuesday, September 04, 2007

سرنوشت محتوم

چند سال است که شماره تلفن های گوشیم دارند تغییرات اساسی می کنند: 0912 ها تبدیل می شوند به 00 هاییی با شماره هایی متنوع پشتشان؛ هرکس به طرفی!