درست وسط آب یک میز چوبی با روکش آبی بود. دختر کوچولو با لباس سفید و جورابهای بلند سیاه آن بالا ایستاده بود و نرم نرم و مخملی آواز ملایمی را رو به دیوارهی رختکن و آدمهای کنار آب می خواند. چهار قدم آن طرف تر هم آن گوشهی دیگر میز پسر کوچولو با کت و شلوار مشکی پشت پیانو نشسته بود و با ملودی آرامی خواننده را همراهی می کرد. کل فضای استخر اصلی تاریک بود. فقط چند رشته نور از چند نورافکن سفید و رنگی روی سطح آب پخش بود و روی کف آبی استخر نقش و نگارهای موهوم می انداخت. دورتادورِ میز و روکش آبی میز و دختر و پسر و پیانوی نقلی ِ روی میز هم من و دیگران مثل همیشه شنا می کردیم. صدا با ریتم بالا و پایین رفتن سر در آب کم و زیاد می شد و شکل و رنگ نقش و نگار کف هم در نوسان بود. حس جدیدِ جالبی بود. بی خود نیست که این پستهای من هرازچند گاهی باز سر از استخر در میآورند.
No comments:
Post a Comment