بتهوون، چمنآرا و دوبارهها و چندبارهها
حس بدی بود وقتی رفتم بالاتر از چهارراه ولیعصر برای خریدن آلبومی برای دوستی از "بتهوون" و "بتهوون" دیگر نبود. مثل خیلی چیزها و جاهای دیگرِ آن مملکت که تا میآمد بخشی از زندگی آدم بشود و بهانه ای برای زندگی، یک دفعه دیگر نبودند.
خوب من آنوقت فقط موسیقی خوب میخواستم؛ از "کریم چمن آرا" و دادگاه و زندان رفتنش چیزی نمیدانستم. از مرگش هم تبعا خبر نداشتم تا اینجا را خواندم. بیخبری بعضی وقتها خیلی بهتر است.





